امروز : پنج شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت : ۱۰:۴۶ AM
شمال؛ سوپاپ اطمینان تهران
روایتی خواندنی از اقلیم، فرهنگ و سیاست؛ از البرز تا خزر

از شمال زنانه پهلوی تا شمال مردانه انقلاب/ماجرای «شمال رام نشدنی» و مازندرانی های شاه دوست

پل ورسک و سه خط طلا-سایت عبارت
    -     کد خبر: 1001
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۵/۴/۱۷|۱۶:۱۸
وقتي در مرداد ۱۳۳۲ مجسمه‌هاي رضاشاه در سراسر كشور به پايين كشيده شد، مجسمه‌هاي او در منطقه‌ي مازندران كاملاً‌ دست‌نخورده باقي ماند و چه بعدها و در جريان انقلاب اسلامي. شمال نشان داد كه نمي‌خواهد دوباره طبرستان و ديلم شود

عبارت ـ محسن‌حسام مظاهریو از عجايب و افعالي كه به آن‌جا رو داده آن‌ست كه بعضي از سلاطين بر لشكري انبوه بر طبرستان خشم گرفت و طبري غايت طاقت را در ازاله‌ي كدورت سلطان صرف كرد و استرضا دست نداد. پس سلطان فوجي باشكوه و انبوه بر او تعيين فرمود و طبري از توجه عساكر متنبه شد و دانست كه لشكريان به فلان بيشه كه در زير فلان كوه است نزول مي‌نمايند. فرمود كه اشجار آن بيشه را بريدند و باز بيخ‌هاي درختان را در زمين خلانيده اِستاده داشتند و اطراف بيخ را به خاك پوشيدند. چون لشكر به آن‌جا رسيد، طبري با اصحاب خود در پس كوه نهان شد و لشكريان دواب خود را به اشجار بيشه بستند. به‌يك‌ناگاه طبري با همراهان از پسِ كوه برآمد و بر آن‌ها به‌يك‌بار صيحه برآورد. چارپاي‌هاي لشكر سلطان از آواز مهيب‌شان رميدن گرفت و درختان بي‌بنياد، افتادن. لشكر همه رو به گريز نهادند. آن‌چنان‌كه هيچ يكي به ديگري نپرداخت و طبري از پي آن‌ها رسيد و تيغ به قتل گريخته‌هاي دل‌باخته آخت و كثيري را به قتل رسانيد و كم‌تري را اسير و دست‌گير ساخت و چندي كه نجات يافتند به سلطان پيوستند. سلطان از كيفيت محاربه استفسار [كرد؛ پس گفتند:] فرود‌ آمديم ما به فلان‌جا و رسيد ما را در وقتي كه پاره‌اي از شب گذشته بود، لشكري از ديوان و درختان را از بيخ بركنده برمي‌زدند. بعد از آن هيچ يكي از اقدام‌كننده‌ها دليري بر رفتن به جانب طبرستان نكرد.(آثار البلاد و اخبار العباد. ج2: 178-179)

يك

منطقه‌ای که ما امروز با نام «شمال» می‌شناسیم ـ و در گذشته «طبرستان» و «دیلم» و «گیل» نام داشته ـ روزگاراني مديد سرزميني رمزآلود بود و مأمن و جان‌پناه کسانی محسوب مي‌شد که به‌ هردلیل با حکومت مرکزی سر سازش نداشتند. کسانی که نمی‌خواستند به حکومت مرکزی باج و خراج بدهند و زیر یوغ آن باشند

در منابع تاريخي، گزارش‌هاي فراواني از منازعات بي‌پايان مردمان طبرستان با پادشاهان و حكام آمده است. در دوران پيش از اسلام، آنان از پذيرش آيين فريدون استنكاف كردند و براي همين پادشاهان ايران آن‌ها را «ديو» (به‌معناي مردم بدمنش) مي‌خواندند (پرگاري [بي‌تا]: 138). در زمان فرمان‌روايي مادها هم ساكنان اين مناطق از ايشان تمكين نكردند. حتا هخامنشيان هم با همه‌ي قدرت و شوكت مثال‌زدني خود نتوانستند طبرستان را تحت حاكميت خود درآورند؛ تاآن‌جا كه داريوش دوم و سوم و اردشير دوم و سوم هم بدان ديار لشگر كشيدند، اما نتوانستند كاري از پيش ببرند (همان:‌ 139). سرسختي طبري‌ها، شاهان اشكاني و سلوكي و ساساني را هم شكست داد. به تعبير مينورسكي «اين ناحيه هرگز به تصرف پادشاهان قديم ايران درنيامده است» (نقل از: همان: ‌141).      

پس از حمله‌ی اعراب به ایران هم مناطق طبرستان و دیلم از معدود مناطق ايران بودند که زیر بار اسلام‌آوردن به‌ضرب شمشير نرفتند. دشواري كار اعراب در اين مناطق بيش از ديگر نواحي بود. هر شورشي را با خشونت سركوب مي‌كردند، باز از گوشه‌اي ديگر شورشي تازه آغاز مي‌شد. قيام خورشيد در سال 141 هجري (زرين‌كوب 1384: 157)، شورش مردم اميدواركوه به رهبري شروين و ونداد هرمزد در سال 160 (همان: 211) و قيام مازيار در سال 227 (همان: ‌239-247) نمونه‌هايي از اين مقاومت‌هاست كه همه يا از طبرستان برخاستند يا از اين منطقه يارگيري كردند. گرچه همه‌ي اين قيام‌ها و شورش‌ها به‌دست خلفاي اموي و عباسي با خشونت سركوب شدند، اما باز دستگاه خلافت نتوانست عجم‌هاي البرزنشين را رام كند. این مقاومت‌ها زبانزد شد و مردمان از آن‌ها قصه‌ و افسانه فراوان ساخته و پرداختند. ابن‌اسفنديار در تاريخ طبرستان، ضمن گزارش شورش خونين دهقانان طبرستان در زمان سليمان بن عبدالملك اموي چنین می‌نویسد

يزيد بن مهلب، سردار اموي، در گرگان سوگند خورد كه با خون عجم آسياب بگرداند. گويند بسياري از جوانان و دليران و سواران و مرزبانان را گردن زد. چون خون روان نمي‌شد، براي اين‌كه امير عرب را از كفاره‌ي سوگند نجات دهند، آب در جوي نهادند و خون را با آن به آسياب بردند و گندم آرد كردند. و يزيد بن مهلب از آن نان بخورد تا به سوگند خود وفا كرده باشد
(نقل از:‌ نوذري 1381: 101

در همین عصر، علويان كه اسلامي جز اسلام آل‌امیه و آل‌عباس داشتند، از اثناعشري تا زيدي و اسماعيلي، طبرستان را بهترین ملجأ و مأمن مناسبي براي تبليغ مذهب خود و تجهيز هواداران براي مقابله با خلفا تشخيص دادند و راهي آن ديار شدند. چیزی نگذشت که بسیاری از مردم طبرستان و دیلم به مذهب شیعه ـ‌ كه مذهب اعتراض بود ـ درآمدند و حکومت‌ها و دولت‌های کوچک و منطقه‌ای شیعی را تشکیل دادند. گرچه از شواهد و قراين چنين برمي‌آيد كه تشيع طبرستان در آن روزگار ـ به تعبير رسول جعفريان ـ ‌بيشتر نوعي تشيع سياسي بوده است تا تشيع اعتقادي (جعفريان 1380:‌ 297) اما هرچه بود اقبال طبري‌ها به گسترش و توسعه‌ي تشيع در آن ديار انجاميد. روند توسعه و قدرت‌یابی دولت‌هاي شيعي تا آنجا ادامه یافت که دیلمیان توانستند به مركز خلافت ـ بغداد ـ لشكر كشند و زمام قدرت را از خلفای عباسی بستانند و دولت شیعی آل‌بویه را تشکیل دهند.        

از آن پس نيز دامنه‌هاي البرز كماكان دژی برای مبارزان و مأمنی برای معترضان و دگراندیشان باقي ماند. از بویهیان و زيديان تا طاهریان و صفاریان و مرعشيان و آل‌كيا، تا برسد به دوران نزديك‌تر به ما و میرزاکوچک جنگلی، آن‌ها که از سلطه‌ی سیاسی یا مذهبی قدرت مركزي می‌رهیدند، آن‌ها كه سوداي استقلال و عدالت داشتند، آن‌ها كه به‌هردليل تحت تعقيب و آزار حكومت بودند، ‌راهي طبرستان مي‌شدند. و به قول ابن‌اسفنديار: «هميشه طبرستان،‌ اكاسره و جبابره را پناه و كهف و ملجأ و معقل بود از حصانت و امتناع و توعر مضايق و مانند خزانه كه كنوز و ذخاير آن‌جا فرستاندي؛ و هر جهانداري كه دشمن بر وي غالب شدي و بر روي زمين ديگر اقاليم مقام نتوانستي فرمود، براي اين بدين زمين آمدي و از مكايد دشمن فارغ بودي» (نقل از: پرگاري 1375: 46). 

دو

اما چرا در بين مناطق مختلف ايران‌زمين، نواحي شمالي چنين خصلتي يافت؟ پاسخ اين پرسش را بايد در طبیعت منحصربه‌فرد و متفاوت اين منطقه نسبت به فلات مركزي ايران جست

ميان طبیعت و فرهنگ همواره رابطه‌ و تعاملي دوسويه برقرار است؛ اما بسته به جغرافيا و عوامل ديگر، گاه اين تأثيرگذاري از جانب يكي بيشتر مي‌شود. در مورد طبرستان به‌نظر مي‌رسد بيشتر طبيعت بر فرهنگ چيره شده و آن را در بستر زمان شكل داده است. پوشش جنگلی و کوهستانی اين منطقه آن را از ديگر مناطق دیگر ایران جدا ‌کرده است. البرز و جنگل‌های دامنه‌ی آن، سدی شده است در برابر هجوم حکومت مرکزی. دیواری که سپاه نظام را مجبور به توقف می‌کرد. همین خصلت طبیعی، شمایلی اسطوره‌ای از این مناطق و ساکنانش ساخته بود. افسانه‌ها و باورداشت‌هاي عاميانه‌ي بسيار كه دال مركزي‌شان رازآلودي و ناشناختگي اين مناطق بود: «عجايب طبرستان» (زرين‌كوب 1386: 343). دور از دسترس‌بودن، طبرستان را به شهر دیوان، ديار مردماني عجيب و ستيزه‌جو و قلمرو قدرت‌هاي ماورايي و افسانه‌اي مبدل ساخته بود (ازجمله ن.ك. اخبار البلاد و آثار العباد). اين باور افسانه‌اي پيشينه‌اي دراز داشت. حتا در اوستا هم بارها از «تيپورها» ـ قومي كه پيش از ورود آرياها به فلات ايران در طبرستان ساكن شده و مانع پيشروي آرياها به آن مناطق شدند ـ با عنوان ديو و آفريده‌شده‌ي اهريمن نام برده شده است (نوذري 1381: 24).

همين باورداشت‌هاي فرهنگي از يك‌سو و جغرافیا از سوي ديگر، به مرور زمان براي اين مناطق هویت سیاسی مستقلي را شكل داده بود. منطقة‌الفراغی که بر آن قانونی دیگر حکم می‌راند. منطقه‌ای سرپیچان از انقیاد مذهبی خلافت و سلطه‌ی سیاسی حكومت. صعب‌العبوری طبیعي از یک‌سو راه ورود حکومت را سد می‌کرد و از سوي دیگر آب‌وهوای خوش و وجود آب ـ گوهر گرانبها و ابزار قدرت ـ و ذخاير طبيعي مانع از محاصره‌ی شورشيان پناه‌جسته در این مناطق می‌شد. طبيعت، امكان استقلال سياسي و اقتصادي و تشكيل منطقه‌ای خودمختار با حکومت‌ها و دولت‌های کوچک و محلی را فراهم كرده بود. طبيعتي كه هانري رنه دالماني ـ سياح فرانسوي كه در اواخر قرن نوزدهم به ايران آمده بود ـ چنين توصيفش مي‌كند:

در سراسر اين ناحيه آب فراوان و زمين پوشيده از درخت و گياه است. ... من در عمر خود جنگلي بدين‌حد بي‌نظم و بي‌حفاظ كه درختان و گياهانش چنين به حال خود رها شده باشند، نديده‌ام. درختان كهن‌سالي مي‌بينم كه شاخه‌هاي بالاي آن‌ها كاملاً خشكيده و از خزه پوشيده شده است. بسياري از درخت‌هاي پوسيده ريشه‌كن شده و هنگام سقوط با هرچه مواجه شوند خرد و خميرش مي‌كنند. از همه‌جاي زمين آب بيرون مي‌زند و مانند آن‌ست كه ما در باتلاقي پيش مي‌رويم
(دالماني 1378: 834)

اين تصوير و اين هويت تا اواخر عهد قاجارها كمابيش براي شمال باقي مي‌ماند.  

سه

شما به نقشه نگاه مي‌كنيد و يك درياي گمشده با حدود نامنظم را در سرزمين ناشناخته مي‌بينيد كه كشتي دزدان دريايي تخيلي شما در آن سفر مي‌كند و پس از اين‌كه طوفان‌هاي مهيب امواجش كشتي را به لرزه درمي‌آورد و به‌گونه‌اي خشمناك بالا و پايين مي‌برد، كشتي سرانجام به ساحل برخورد مي‌كند و درهم مي‌شكند. شما با خود فكر مي‌كنيد خداي من! اين‌جا چه جاي عجيبي بايد باشد! سرانجام با هر مصيبتي كه شده است خودتان را به آنجا مي‌رسانيد و در كمال تعجب درمي‌يابيد كه اين درياي خزر صرفاً ‌آبي معمولي است مثل هر دريايي در هركجاي ديگر. اما غالباً رسيدن به آن‌جاست كه لذت واقعي به‌شمار مي‌آيد و در كنار آن لميدن و در آب سبزگون تيره‌اش غوطه‌ورشدن.

(وستون 1376: 93)

 چرخ روزگار می‌گردد و این‌بار تفنگ‌به‌دستی از خطه‌ی شمال پایش به کاخ مرکزی باز می‌شود. رضاخان میرپنج سوادکوهی مازندرانی با قشون قزاق خودبه پایتخت می‌رسد. تفنگ را به کناری گذاشته و تاج سلطنت بر سر می‌نهد. چکمه‌هایش را اما از پا درنمی‌آورد؛ چکمه‌ها به کار حکومت می‌آیند

رضاخان حکم یک نفوذی را داشت؛ نفوذیِ شمالِ سركش در پایتخت (و چندي بعد برعكس). او که به راز و رمز «دیار دیوان» آشناست،‌ اراده می‌کند شمالِ چموش را رام کند. گفته شد كه پيش از او شاهان و حكام سلف بسياري چنين اراده‌اي كرده و ناكام مانده بودند. اما قصه‌ي او با اسلافش متفاوت بود. شمال، برای او دیگر طبرستان پررمزوراز دیوان و قدرت‌های موهوم نبود؛ رازی برملا بود که می‌شناختش
مرحوم سیدحسین لرزاده ـ استاد معماری سنتی ایرانی و معمار برخي از كاخ‌هاي دوران پهلوي ـ در خاطراتش ماجرايي را روايت مي‌كند كه نقل آن در اين‌جاي بحث خالي از لطف نيست. او مي‌نويسد
محله‌ي رامسر بعد از «سادات‌محله» و به اسم «سخت‌سر» بوده است. اين محل به‌خاطر باتلاق‌ها و آب متعفني كه از چشمه‌هاي گوگرد در آن جمع مي‌شده است، پر از پشه بوده و زندگي را به مردمش سخت كرده بود. ازاين‌جهت به آن سخت‌سر مي‌گفتند. پس از اين‌كه رضاشاه شروع به عمارت نمود، گودال‌ها پر آب شد و براي ‌آب‌معدني حمام‌هايي ساخته شد و رفته‌رفته مرداب‌ها به‌طرف دريا هدايت گرديد و خشك شد. براي ساخت مهمان‌خانه‌ي بزرگ، تمامي جنگل را تا لب دريا هموار كردند و به‌جاي آن درختان مركبات كاشتند. مگس و پشه هم كم شد. روزي رضاشاه به آن‌جا آمده مي‌گويد «اين‌جا همان سخت‌سر است؟» آقاي رشيد ياسمي مي‌گويد «هر سختي را مي‌توان رام نمود. اگر اجازه باشد [از اين به بعد] رامسر نامگذاري شود.
(لرزاده 1385: 90)

این تنها «سخت‌سر» نبود که رام شد؛ در دوران رضاشاه همه‌ی شمال رام شد. ابزار این رام‌شدن هم کشف راز بود؛ رمززدایی

یکی از عوامل رازآلودی شمال، چنان‌كه گفته شد، صعب‌العبوربودن و رخنه‌ناپذیری به آن منطقه بود. اما راه‌آهن تهران ـ بندرشاه و جاده‌ی كندوان که احداث شد، دیگر قدرت این عامل طبیعی رنگ باخت. حالا ديگر آرزوی بسياري از حکام پیش از رضاشاه برآورده شده بود؛ آرزوی رخنه در شمال؛ آرزوی رام‌کردن این اسب سرکش؛ آرزوی کشیدن جاده‌ای از متن قدرت به حاشيه‌ي قدرت‌ستیز. قرعه‌ی توفیق به نام سردار قزاقی افتاد که خود بومی همان مناطق بود.
يرواند آبراهاميان در كتاب تاريخ ايران مدرن از وزير مختار بريتانيا نقل مي‌كند كه «جاده‌ي جديد منتهي به چالوس كه با هزينه‌ي هنگفتي ايجاد شده، صرفاً براي ارضاي هوس شخصي» رضاشاه بوده است (آبراهاميان 1389: 140). آبراهاميان در ادامه چنين مي‌نويسد:
برخي بر اين گمان بودند كه رضاشاه براي شكوفايي منطقه‌ي اجدادي‌اش، بقيه‌ي كشور را خشكانده است. رضاشاه براي عمران و آبادي مازندران نه‌تنها جاده‌هاي مختلف، بلكه راه‌آهني هم از تهران به بندر تازه‌تأسيس بندرشاه احداث كرد. هتل‌هاي لوكسي در شهرهاي رامسر و بابلسر ساخت. در شهرهاي ساري و علي‌آباد ـ كه نامش را به شاهي تغيير داد ـ كارخانه‌هاي دولتي قند و شكر، توتون و نساجي تأسيس كرد. وي براي تأمين نيروي كار ارزان‌قيمت اين كارخانه، به بيگاري‌كشيدن از مردم، سربازان وظيفه و حتا آدم‌ربايي از كارگران نساجي اصفهان متوسل شد. ... اين امر موقعيت مناسبي را حداقل در مازندران براي رضاشاه ايجاد كرد
(آبراهاميان 1389: 140-141)

حالا دیگر شمال، دژي تسخیرناپذیر نبود. دیگر جغرافیا نمی‌توانست مانعی برای نفوذ و تصرف باشد. و شمال رام شد.  با راه‌آهن. با جاده‌ی هراز. با ویلاها. با تفرج‌گاه‌ها. شمال ديگر آن طبيعت وحشي‌اي كه دالماني توصيفش كرده بود، نبود. طبيعتي كه تهديدي براي حكومت بود، تبديل شد به فرصتي در اختيار آن. ميدان رزم، شد محفل بزم. دژ مبارزان، شد تفرج‌گاه حاکمان. صداي به‌هم‌خوردن گيلاس‌ها جانشين چکاچک شمشیرها شد و شالاب‌شلوب شناگران جانشين بنگ‌بنگ تفنگ‌داران

مردانگي شمال، زدوده شد. صدای بم و کلفتش، زیر شد. جنگل وحشي شد دشت ويلاها و كوهِ زمخت شد پيست اسكي. قبله‌ی آمالِ مبارزان، شد قبله‌ی آمالِ تن‌آسایان. شد منطقه‌ی آزاد فراغت و تفریح و سرگرمی و سرخوشی. اگر روزگارانی البرز نماد شمال بود و عدالت‌طلبان به‌پشتوانه‌ی مزایای طبیعی آن مأمنی می‌یافتند، حال این خزر بود که خود را به‌مثابه‌ی نماد شمال معرفی می‌کرد. کوه‌ها شکافته شدند و جنگل‌ها راه باز کردند تا سیل فراغت‌طلبان خود را به دریا برسانند و در ساحل آرامش آن دمی بیاسایند. شمالِ مردانه، زنانه شد.

چهار

ايماژ ‌ذهنی‌ای که ما امروز از شمال داریم محصول همین روندی است که از دوران پهلویِ پدر آغاز شد و در عصر پهلویِ پسر ادامه یافت. تصويري كه در فيلم‌هاي سينمايي (به‌ويژه فيلم‌فارسي‌ها) و رمان‌ها و ترانه‌ها بازنمايي شده است. ‌از خاطرات شمالِ حميرا:

گذشته‌هاي دور من واسه‌ من يه خواب و خياله، خياله
قشنگ‌ترين خاطره‌ها، همه از شماله، شماله، شماله
خاطرات شمال، محاله يادم بره
اون‌همه شور و حال محاله يادم بره
جاده‌هاي شمال محاله يادم بره
تا بريم شمالِ رضا يزداني:
بیا بازم مثل قدیم با همدیگه بریم شمال
دلم گرفته راضی‌ام به این خیال‌های محال
منو ببر تا آخر جاده‌ی چالوس ببرم
تا شیشه‌ی بارونیِ خیس اتوبوس ببرم
تا جای پات رو ماسه‌ی داغ متل قو ببرم
تا آخرین دلهره‌ی نگاه آهو ببرم
منو ببر تا گم‌شدن تو اون چشای بی‌قرار
تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریاکنار
یادش بخیر لحظه‌ای که چشمای ما دریا رو دید
نور چراغ‌زنبوریِ رستوران اسب‌سفید
یادش بخیر شنای ما میون موجای بلا
خاطره‌های مشترک وقت سفر تو جنگلا
شمال خاطره‌ساز، جاي شمال تاريخ‌ساز را گرفت. استعاره‌ی گناه شدن شمال هم محصول همین دوران است: ساحل مختلط؛ ویلاهای آزاد؛ مُتل‌ها؛ هتل‌ها؛ کازینوها؛ کاباره‌ها و ساحل‌های اختصاصی
دوباره طبيعت و جغرافيا، اين‌بار البته با جاذبه‌ها و نه دافعه‌هايش، هويت فرهنگي منطقه را شكل مي‌داد. طبيعت اهلي‌‌شده‌ي مسخرشده. اين‌بار به‌جاي عدالت و استقلال،‌ شمال استعاره‌اي شد براي آزادي. براي رهاشدگي. ‌

پنج
اما به موازات اين فرايند تغيير جنسيت شمال،‌ فضاي سياسي كشور رو به مسيري ديگر،‌ آبستن انقلاب و دگرگوني بود. روند تغيير شمال، درست برعكس مسيري بود كه معترضان و انقلابيون درپيش گرفته بودند. ذايقه‌ي انقلاب، شمال پيشاپهلوي را خوش‌تر مي‌داشت. انقلابيون تلاش‌هايي هم براي بازگرداندن هويت ازدست‌رفته‌ي ديرين به شمال كردند؛ تلاش‌هايي از جنس قيام خونين فداييان در سياهكل؛ اما همه ناكام ماندند. گويي طبيعت رام‌شده هم خوش نمي‌داشت دوباره وحشي شود. شمال در مسير بي‌برگشتي راه مي‌سپرد. و اين را انقلابيان درنيافتند. و همين ميان انقلابيان و شمال تخاصم ايجاد كرد؛ تخاصمي دوسويه: از يك‌سو شمال براي انقلابيان استعاره‌ي گناه و مظهر فساد رژيم شاه و تلاش براي به ‌بندباري كشاندن جوانان بود و از سوي ديگر شمال هم به جريان اعتراض و انقلاب روي خوش نشان نمي‌داد؛ چه در نهضت ملي‌شدن نفت كه «وقتي در مرداد 1332 مجسمه‌هاي رضاشاه در سراسر كشور به پايين كشيده شد، مجسمه‌هاي او در منطقه‌ي مازندران كاملاً‌ دست‌نخورده باقي ماند» (آبراهاميان 1389: 141) و چه بعدها و در جريان انقلاب اسلامي. شمال نشان داد كه نمي‌خواهد دوباره طبرستان و ديلم شود.

شش
انقلاب اسلامي، درست در مسيري خلاف شمال زنانه به پيروزي رسيد. طبيعي بود كه پس از پيروزي وقت تسويه حساب فرارسد. انقلابيان ‌دوباره و اين‌بار به مدد قدرت كوشيدند شمال را سربه‌راه كنند. و «سالم‌سازي» كليدواژه‌ي اين كوشش‌ها بود. كليدواژه‌اي كه آشكارا متضمن قضاوت انقلابيون درباره‌ي شمال است: ناسالمي كه بايد سالم شود.  
كاخ‌ها و تفرج‌گاه‌ها تعطيل شدند، كازينوها تغيير كاربري دادند، هتل‌ها و متل‌ها سرشان خلوت شد و ساحل برمبناي جنسيت تفكيك شد: ساحل زنان/ساحل مردان
اما اين تغييرات اغلب بيش از يك دهه نپاييد. با پايان جنگ و آغاز ايران بعد از انقلاب جديد، شمال، بي‌سروصدا دوباره همان مسير زنانگي را از سر گرفت. با يك تفاوت مهم: اگر در عصر پهلوي، نظام سياسي و فرهنگ رسمي باني و مشوق و حامي اين مسير بود، اين‌بار نظام سياسي و فرهنگ رسمي ارزش‌هايي را تبليغ مي‌كرد كه درست در نقطه‌ي مقابل مسير مذكور قرار داشت. اين‌گونه بود كه شمال پس از انقلاب دوباره استعاره‌ي مقاومت شد. اگر تبرستان براي فراريان از سلطه‌ی سیاسی و مذهبی حكومت مركزي مأمني آرام بود، امروز شهرونداني که از سلطه‌ی فرهنگی حکومت مرکزی گریزان‌اند راهی جاده‌های شمال می‌شوند.

این‌بار هم باز طبیعت به یاری فرهنگ مي‌آيد تا هويتي جديد براي منطقه بسازد. در روند هويت‌يابي جديد، ‌اين‌بار هم خزر بيش از البرز نقش‌آفريني مي‌كند. پناه‌آورندگان به شمال به‌خلاف گذشته‌هاي دور، در پي پناه‌جستن در شياه كوه‌ها و گم‌شدن در انبوه درختان جنگل نيستند؛ مصرف‌كنندگان امروزي شمال، ازقضا به‌جاي پنهان‌شدن، دنبال جايي براي رهاشدن اند. رهاشدن از تبصره و قانون و دستورالعمل‌هاي فرهنگ رسمي. و دريا اين امكان را براي آن‌ها فراهم مي‌كند. به‌خلاف كوه كه استعاره‌ي ايستادگي و سرسختي و جنگل استعاره‌ي گم‌شدن است، دريا استعاره‌ي رهاشدن و بي‌قيدي است. همان استعاره‌اي كه مصرف‌كننده‌ي امروز نيازمند آن است.

هفت
در سال‌هاي پس از انقلاب هرچه جلوتر آمده‌ايم، نظام هم به تجربه اين هويت فرهنگي متفاوت شمال را دريافته و به‌تدريج با آن كنار آمده است. براي همين به‌شكل محسوسي قوانين و چهارچوب‌ها در شمال كم‌رنگ‌تر اند. تحكمِ تهران در شمال مي‌شود تذكري گذرا. تجاهل‌العارف حكومت، حتا اگر اندیشیده و برنامه‌ريزي‌شده نباشد، اما اين پيامد را دارد كه به استمرار حيات تهران كمك مي‌كند. شمال، سوپاپ اطمیناني است كه انفجار تهران را مهار مي‌كند. براي همين وجود شمال ـ در هويت جديدش ـ برای تهران حیاتی است. تاآن‌جا كه اگر شمال از نظر جغرافیایی در نزدیکی تهران نبود، حکومت ناگزیر از ساخت شمالي در همين حوالي بود



هشت
مشابه نقشي كه شمال براي تهران دارد را خود تهران براي ديگر شهرهاي بزرگ كشور و خود آن شهرها هم براي شهرستان‌ها كوچك دارند. و اين‌گونه استعاره‌ي شمال زنانه تكثير مي‌شود.

پارسینه


كتاب‌نامه:
1. آبراهاميان، يرواند (1384). ايران بين دو انقلاب. ترجمه‌ي احمد گل‌محمدي و محمدابراهيم فتاحي. تهران:‌ نشر ني.
2. ــــــــــــــــ (1389). تاريخ ايران مدرن. ترجمه‌ي محمدابراهيم فتاحي. تهران:‌ نشر ني.
3. ايران در آستانه‌ي قرن بيستم (1376). سفرنامه‌ي هيئت نويسندگان و محققين ماهنامه‌ي نشنال ژئوگرافيك به ايران 1921 (1300ش). ترجمه‌ي ميترا معتضد. تهران: ‌نشر البرز
4. بازن، مارسل و برمبرژه، كريستيان (1365). گيلان و آذربايجان شرقي. ترجمه‌ي مظفر امين فرشچيان. تهران:‌ انتشارات توس.
5. پرگاري، صالح (1375). «نگاهي به جغرافياي تاريخي طبرستان در دو قرن اول هجري». مجله‌ي علوم انسانی دانشگاه الزهرا. شماره‌ي 17 و 18. بهار و تابستان 1375
6. ــــــــــــــ (بي‌تا). «ستيهندگي در تاريخ طبرستان مهمترين عامل گرايش مردم اين منطقه به مذهب تشيع». مجله‌ي تاريخ و جغرافياي تاريخي. [بي‌جا]. قابل دسترسي در: وبلاگ «انجمن تاريخ دانشگاه تربيت معلم تهران». به نشاني اينترنتي:
 http://tarikh-tmu.blogfa.com/post-10.aspx  ‌
7. جعفريان، رسول (1380). تاريخ تشيع در ايران. ج 1. قم:‌ انصاريان.
8. دالماني، هانري رنه (1378). از خراسان تا بختياري. ج2. غلامرضا سميعي. تهران: نشر طاوس
9. رابينو، ه.ل. (1374). ولايات دارالمرز ايران؛‌ گيلان. ترجمه‌ي جعفر خمامي‌زاده. رشت: انتشارات طاعتي.
10. زرين‌كوب، عبدالحسين (1384). دو قرن سكوت. تهران: انتشارات سخن.
11. ـــــــــــــــــــــ (1386). تاريخ مردم ايران. ج2: از پايان ساسانيان تا پايان آل‌بويه. تهران: اميركبير.
12. طاهري، ابوالقاسم (1383). تاريخ سياسي و اجتماعي ايران. تهران: علمي و فرهنگي.
13. لرزاده، حسين (1385). ماجراي معماري سنتي ايران در خاطرات استاد حسين لرزاده. به‌كوشش حسين مفيد و مهناز رييس‌زاده. تهران: انتشارات مولي.
14. محمدمراد بن عبدالرحمان (1373). ترجمه‌ي آثار البلاد و اخبار العباد. ج2. تصحيح سيدمحمد شاهمرادي. تهران:‌ دانشگاه تهران.
15. نوذري، عزت‌الله (1381). تاريخ اجتماعي ايران از آغاز تا مشروطيت. تهران:‌ انتشارات خجسته
16. وستون، هارولد اف (1376). «همراه با كاروان ايراني». ايران در آستانه‌ي قرن بيستم؛ ترجمه‌ي ميترا معتضد. تهران: ‌نشر البرز.

 

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال

نظرات ارسال شده

رضازاده
پنج شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵ - ۲۳:۰۵
واقعا شمال شده سوپاپ اطمینان تهرانی هاو نا هخامنشی که در خدا یاتاقان و سرسیلندر و این خرفاییم. شدیم درضمن ویلای شمرون و فرشته نشین های پایتخت
سعیده
پنج شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵ - ۲۳:۰۳
خیلی خیلی باحال بود