امروز : پنج شنبه ۸ تیر ۱۳۹۶ ساعت : ۵:۰۱ AM
یادداشت روز عبارت
یادی از شهید ابراهیم کردکلایی به مناسبت هفته دفاع مقدس؛

پاسداری که بدون سر به خانه بازگشت

 شهید ابراهیم کردکلایی
    -     کد خبر: 10011
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۵/۷/۸|۱۳:۴۷
تراژدی پیچیده ای است. سر نداشتن آنقدر اساطیری است که دیگر به تمثیلی بنیادین بدل شده است. سر به باد دادن در راه عشق، بردار شدن در پای عشق و سراسیمه شدن به دنبال عشق، سرِ پرشور می خواهد، که «ابراهیم» داشت!

عبارت ـ عالین نجاتی : تنها چهارسالم بود اما تصویری گنگ از او را به یاد دارم که با لباس سبز سپاه روی ایوان نشسته بود و حلالیت می طلبید. مادر را به یاد دارم که گوشه چادرش خیس شده بود وپدرم را که خورشید افتخار در چشمانش می درخشید.

ابراهیم به مقتل رفت و چاقو بُرید، اما نه سر اسماعیل را که اینبار خود «ابراهیم» قربانی بود.

شب بود، اندکی مانده به نیمه شب،اندکی مانده به لحظه حادثه. یکی از بچه ها زخمی بود و تشنه و آتشبار عراقی ها شدید. مخزن آب بیرون سنگر بود و ابراهیم قمقمه را برداشت تا آب بیاورد ، اما دیگر برنگشت. همسنگران که پی اش را گرفتند با جسد بدون سرش مواجه شدند. خمپاره سرِ ابراهیم را مثل گَرده گُلی نایاب به جایی نامعلوم برده بود.

سر ابراهیم را هرگز نیافتند اما سر سروری اش تا به امروز سرافراز است.

ابراهیم با قد 180 به جبهه رفت و 155 برگشت. پسرعموهایش در روز تشییع جنازه به برادرانش سفارش کردند صحنه را طوری کارگردانی کنند که کار به زیارت پدرومادر از پیکر فرزند نکشد، مثلا بگویند زخم های بدی دارد یا نمی دانم چیزی شبیه این...

در میان جمعیت اما یکی از پسردایی ها بلند فریاد زد: "عمه جان، بیا ابراهیم ات را ببین که کربلایی شهید شده است، بیا ببین که سر بر تن ندارد اما انگار هنوز می خندد."

این را که گفت ولوله ای برپا شد. کجا رفته بودند آن چشم های نافذ، آن لب های همواره مشغول ذکر؟ کجا رفته بودند آن موهایی که در کودکی لای تیغ های بوته تمشک گیر می کردند؟

چه بر سرِ آن سر آمده بود. خدایا این چه امتحانی است؟ این صبر از کجا سرچشمه می گیرد که مثل چراغی ابدی دل پدرومادر ابراهیم را  آرام می کند؟

اما عاشقان را سرژولیده به پیکر عجب است/دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است!

تراژدی پیچیده ای است. سر نداشتن آنقدر اساطیری است که دیگر به تمثیلی بنیادین بدل شده است. سر به باد دادن در راه عشق، بردار شدن در پای عشق و سراسیمه شدن به دنبال عشق، سرِ پرشور می خواهد، که «ابراهیم» داشت!

در این ایام که مصادف است با گرامیداشت هفته دفاع مقدس، یادی می کنم از شهید »ابراهیم کردکلایی» پاسدار لشگر 25 کربلا که در روزهای اوج ورزشی اش و در حالیکه به عضویت تیم ملی فوتبال جوانان ایران در آمده بود راهی نبرد شد. او در 18 سالگی و در خاک شلمچه که از خون شهیدان ما گلگون است، تنها یکماه بعد از نخستین اعزامش به منطقه جنگی بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.

فرمانده گروهان در حالیکه می رفت آب بیاورد سرش را از کف داد و چه شباهت عجیب و تکان دهنده ای است بین شهادت او و کربلا. چه شباهتی است بین حکایت او و داستان ابراهیم و اسماعیل. چه سماع عاشقانه ای دارد شهید بر دایره تقدیر ازلی.

او در وصیتنامه اش از خدا خواست چنان جان دادن را بر وی سخت کند که گناهانش در همین جهان آمرزیده شود اما پروردگار چنان جان دادن را بر وی سهل کرد که گویا نسیمی آرام بر کسی بوزد.

 

«ابراهیم» پسرعموی ناتنی من است، اما مثل تنِ من است، پاره تن من است و من در رویاهای کودکی و نوجوانی با سرش سروسرّی داشتم که در واژه نمی گنجد. او قهرمان است، قهرمانی که هرچه از عمرم می گذرد قوی تر می شود و سهم بیشتری از من می گیرد. «ابراهیم» نماد من است. نمادی از آنچه ایران، قانون اساسی، مردمسالاری و از همه مهمتر عشق، می دانم. او جغرافیای من است و من بی شک ساکنی سرکش در این جغرافیای بزرگ با افقی غیرقابل توصیف.

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال

نظرات ارسال شده

پنج شنبه ۸ مهر ۱۳۹۵ - ۱۷:۳۱
جناب جناتی یعنی میفرمایید شهید ابراهیم کردکلایی یک اصلاح طلب افراطی ست؟ یا اهل حزب و حزب بازی؟ ایا حزب ابراهیم فقط ولایت فقیه نبود؟ شهدا را مصادره گروه بازی خود نکنیم.
آزاد
پنج شنبه ۸ مهر ۱۳۹۵ - ۱۳:۵۹
خیلی خیلی تاثیر گذار بود. اشک منو درآوردید. بسیار تاثیرگذار تر از سریال ها و فیلم های آبکی که از دفاع مقدس میسازند و هیچ اثری ندارد. ممنون