امروز : شنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۱ ساعت : ۱۱:۵۱ AM
یادداشت روز
خاطره بازی با برف پائیزی؛

آدم برفی های زنده ساری را فراموش کرده ایم

کوچه سیزده پیچ ساری
    -     کد خبر: 21455
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۵/۹/۴|۱۸:۴۲
سرویس : جامعه >> شهری
عبارت: اینکه دیگر برف نمی بارد تقصیر پروانه ها نیست. تقصیر ماست که دیگر برف نمی بارد چون ما آدم برفی های زنده شهرمان را فراموش کرده ایم.

عبارت ـ عالین نجاتی: دیروز صبح که پرده را کنار زدم؛ شهر یکپارچه سفید شده بود. انگار قطره های باران را بالای ابرها کفن پوش کرده باشند، قبرستانی از برف بر بام ها و شیروانی ها درست شده بود.

به خیابان زدم که برف دوباره باریدن گرفت. تُند، یکپارچه و معنادار. مثل داستان های روسی، مثل بلوار نفسکیِ گوگول. امروز مرا با خودش به 22 سال پیش برد. وقتی کودکی 9 ساله بودم برف در ساری اصلا عجیب نبود.

 آن روزها برف شخصیت های ویژه خود را در شهر پدید می آورد. یک پیرمرد با سبیل‌های زهواردررفته، دُرست در تقاطع بازار و خیابان نادر با گاری دستیِ آبی‌اش بساط می کرد. لبو می فروخت با کاسه‌ای از گلپر. بچه دبستانی ها از دختر و پسر گرفته مثل حواریون دورش جمع می‌شدند و دست هایشان را سمت بُخاری که از لبه دیگ بیرون می‌زد دراز می کردند.

آن روزها وقتی برف می آمد برادران معتمدی که دیوار کوچه مدرسه خسرویه را در اختیار داشتند، نایلون های ذخیم شان را هوا می کردند و ابتدای کوچه با طاق‌نصرتی پلاستیکی مُسقّف می شد. معتمدی ها پوسترفروش بودند.آن روزها به جای اینترنت و کامپیوتر،کارت بازی و پوستر مُد بود. مارادونا، باجیو و روماریو در کنار عابدزاده، شاهرودی و ناصر حجازی یک طرف دیوار و ماهیاپطروسیان و جمشید هاشم پور طرف دیگر.

 زیر آنها ردیفی از عکس های A6 از تیم های فوتبال جهان و تصاویر مسخره ای از گلها و مناظرِ تکراری که برای ما بهشتی در آن طرف آب می‌نمود که فقط می‌شد آن را در صفحه سیاه و سفید "شبکه دو" و از برنامه «دیدنی ها» تجربه کرد.

برف که می آمد «آق مهدی تاجپور» لگن قَلی‌گری را می‌آورد وسط کوچه بهرام اُتر و با خاکستر و برف به جانش می افتاد. همزمان «محمودنفتی» کوره را دَم می‌داد و روبروی‌اش پیرمردهایی که از دودانگه و چهاردانگه می آمدند اسب هایشان را به تیرک کاروانسرا می بستند.

بساط قهوه خانه های شهر در روزهای برفی داغ بود. من از پشت شیشه به تماشای سمفونی آب و نعلبکی حاج مرتضی در چارسوق می نشستم و هنوز هم صدای له شدن قند در کفِ استکان، وقتی به نعلبکی نیمه‌پُر ماسیده می شد در گوشم می پیچد.

عجیب است، برف و اینهمه خاطره! برف و اینهمه موهبت!

آن روزها وقتی برف می آمد پشت پرورشگاه و پیام نور یک دست سفید پوش می شد. جنگلی که باغ کولائیان و پیوندی و مفیدان بود امروز به جنگلی از سیمان و فلز بدل شده است و شاید به همین دلیل برف میل‌اش نمی گیرد ببارد. آخر مهمانی بر سر اجاقِ نارنگی‌ها کجا و قندیل بستن بر لبه بی هویت آپارتمان ها کجا؟

اینکه دیگر برف نمی بارد تقصیر پروانه ها نیست. تقصیر ماست که دیگر برف نمی بارد چون ما آدم برفی های زنده شهرمان را فراموش کرده ایم.

 ما فراموش کردیم که وقتی برف می آمد «مریم دیوانه» با بساط اسپندش در خیابان ها پدیدار می شد.

فراموش کردیم «چال مسجد» محلی بود برای نمایش زنده آدم برفی ها. ردیفی از شکل های سفید که بچه ها چپشت سر هم ساخته بودند. گاهی در کوچه می شد تا 10 آدم برفی را یکجا دید.

خلاصه اینکه برف زودهنگام پائیزی مرا برد به زمستان های دور دهه 70. مرا برد به روزهایی که نه تنها برف باریدن عادی بود، بلکه خوب بودن و دوست داشتن هم عادی بود. حالا نه دیگر برف باریدن عادی است و نه دوست داشتن و دوست داشته شدن بی خرج!

 

استفاده از این مطلب تنها با ذکر نام  سایت عبارت  مجاز می باشد.

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال

نظرات ارسال شده

Sayan
دوشنبه ۸ آذر ۱۳۹۵ - ۲۳:۱۴
کابر "گل"، که بیشتر به" خار" شباهت دارید. کاش به‌جای ایرادهای بنی‌اسرائیلی، و ملانقطی‌گری یه‌کم به اصل مطلب دقت میکردین. اینهمه خاطره قشنگ و مشترک رو ول کردید، بالا تا پایین متنو گشتید دنبال غلط‌املایی یا شاید هم تایپی؟ زشته واقعا.
Sayan
پنج شنبه ۴ آذر ۱۳۹۵ - ۲۰:۵۸
بسیار عالی و خواندنی بود جناب نجاتی، لذت بردیم.
گل
پنج شنبه ۴ آذر ۱۳۹۵ - ۱۹:۳۰
ضخیم درسته نه ذخیم . ماشا اله به این همه سواد