امروز : شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵ ساعت : ۲:۱۳ PM
نقد فیلم«عبارت»
درباره‌ «سلام بمبئی»

چه وجه تشابه چندش‌آوری

سلام بمبئی
    -     کد خبر: 22544
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۵/۱۰/۴|۲۳:۱۷
عبارت ـ هومن حکیمی: بین خواب و بیداری وسط راه این جمله به ذهنم می‌آید؛ «اقتصاد در سینما یکی از ارکان مهم است». گزینه‌ی درستی است اما برای پویایی اقتصاد سینما راه‌های بهتری هم وجود دارد. بله، گیشه باید بفروشد، سینمای بدنه هم اهمیت خودش را دارد ولی تا این اندازه چندش‌آور بودن هم دیگر...

 


ظهر یک روز وسط هفته - سینما آزادی تهران
سالن طبقه هفتم، طبیعی است که در این ساعت از روز چندان شلوغ نباشد. میانگین سنی معدود تماشاگران هم پایین به نظر می‌رسد. موسیقی و ترانه‌ی تیتراژ با صدای «بنیامین بهادری» که به گوش می‌رسد، معلوم است که طرف حسابم چه فیلمی است! - البته از پوسترش هم معلوم بود. «سلام بمبئی» بیشتر یک فیلم هندی است با بازیگران و عوامل اغلب ایرانی. درخت، رقص، عشق باسمه‌ای، گریه زیر بارون، بَدمَن هندی با عینک آفتابی... . دیگر جایی برای سینما و فیلم‌نامه و کارگردانی باقی نمی‌‌گذارند اما همین کلیشه‌های مهوّع فیلم‌فارسی و فیلم هندی هم در اینجا به رقیق‌ترین وضعیت ممکن وجود دارند، طوری که دلم می‌خواهد به نیمه نرسیده سالن را ترک کنم اما نمی‌شود. بنابراین سعی می‌کنم به رفتار و حالت‌های تماشاگران توجه کنم. زوج کناری من، چنان دست یکدیگر را گرفته‌اند و فشار می‌دهند که انگار قرار است آنها هم به سرنوشت زوج فیلم دچار بشوند! چند دختر جوان ردیف پشتی هرجا کلوزآپ «گلزار» توی حلق تماشاگر می‌آید، دست می‌زنند و می‌خندند! مرد جوان تنهای این طرفِ من، هرچند دقیقه یک‌بار برای صحبت با گوشی تلفن همراهش از جایش بلند می‌شود و در تاریکی گوشه‌ی سالن محو می‌شود. خوشمزگی‌های شخصیت بنیامین بهادری جواب نمی‌دهد - دست‌کم برای من - . گلزار هم به شدت آدم خوبی شده است و روی اعصاب می‌رود! کارگردان دلش نمی‌آید فیلم را تمام کند. بالاخره هزینه‌های فیلم باید دربیاید! دلم برای «بیک ایمانوردی» تنگ می‌شود! سکانس مکالمه‌ی تلفنی شخصیت گلزار با مادرش باعث تحریک زخم معده‌ام می‌شود! این چه کار اشتباهی بود که امروز انجام دادم؟! سکانس لعنتی پایانی بالاخره از راه می‌رسد! زوج بغل دستی من مات این صحنه شده‌اند و احتمالا از خجالت حضور و توجه من زیر گریه نمی‌زنند! تیتراژ نهایی بالا نیامده از سالن بیرون می‌روم! بیرون هوا چقدر خوب است؛ حتی با این همه آلودگی هوای پایتخت!
شب همان روز- اتوبوس تهران، ساری
راننده‌ی محترم اتوبوس فیلم «رسوایی 2» را برای مسافران به نمایش گذاشته است! خدایا، باورم نمی‌شود که سلام بمبئی کاری کرده است که در برابرش، «مسعود ده‌نمکی» شبیه مرحوم «هیچکاک» به نظر برسد! جای «مسعود فراستی» خالی!
بین خواب و بیداری وسط راه این جمله به ذهنم می‌آید؛ «اقتصاد در سینما یکی از ارکان مهم است». گزینه‌ی درستی است اما برای پویایی اقتصاد سینما راه‌های بهتری هم وجود دارد. بله، گیشه باید بفروشد، سینمای بدنه هم اهمیت خودش را دارد ولی تا این اندازه چندش‌آور بودن هم دیگر... .
پ.ن: سینمای ایران به بالیوود نیاز دارد یا ماجرا برعکس است؟!

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال

نظرات ارسال شده

مرتضی
دوشنبه ۶ دی ۱۳۹۵ - ۱۰:۵۲
داداچ داری اشتباه میزنی
سلام سینما
یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۳
فیلم بدیه ولی اینجور فیلما هم لازمه واسه مردم عادی. سینما بهع همه جور فیلمی احتیاج داره
لیلا
یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۰:۴۱
سینمای ایران فعلا حالش خوب نیس و حول محور بازیگردانی میگذر ه تا محتوا ... جز تعداد محدودی ...بقیه فیلم ها فقط وقت کشی محسوب میشه ...من جمله این فیلم ...