امروز : شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ ساعت : ۱۰:۴۲ AM
پرونده ویژه
به بهانه سالمرگ نیما یوشیج

آن ردّپای پاک نشدنی

نیما یوشیج
    -     کد خبر: 22780
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۵/۱۰/۱۲|۲۳:۴۵
سرویس : پرونده ویژه
مرگ نیما نه موجی است که نمک را به ساحل می آورد، بلکه چون موجی است که گوش ماهی ها را به لُجّه دریا باز می گرداند و آواز غمگین آدمیان را با خود به کورسوی آبی می برد.

عبارت ـ عالین نجاتی ـ پرونده ویژه سالمرگ نیما یوشیج: امروز سالمرگ پیرمرد است. سالمرگ کسی که  شعر منثورفارسی را نتیجه تلاش و نبوغ او می دانند. نیما شیرابه ادبیات کلاسیک فارسی بود و حرف نی ها و جام ها و مستان را می دانست اما سخن زمانه اش بود.

درباره نیما نوشتن شبیه درباره شعر نوشتن است. مردی مملو از استعاره که با گالشِ گلی اش یک پیاده روی طولانی در جاده آسمانی شعر کهن ایرانی داشت و ردپایش را چنان روشن و واضح به جا گذاشت که سخت می توان پی اش را گرفت و راه را گم کرد.

شعر نیما اما به اندازه شخصیتش پیچیده نیست. او ساده گی روستا را در بندبند شعرهایش جاری کرده است و مفهوم «تنهایی» را  نه با فانوسی کوچک یا چلچراغی پرطمطراق، بلکه با نور ماه، معنا کرد. سیره «نیما» از سیطره اش بر جهان استعاره آب می خورد و مجسمه ای را قوام می بخشید که بنای یادبود شعر معاصر ایرانی است.

برخی معتقدند «شراگیم» پیرمرد را به کشتن داد. آنها می گویند اگر آن پسرک لجباز پایش را در یک کفش نکرده بود که پدرش او را به یوش ببرد، نیما ناچار نمی شد در آن هوای سرد به جاده مه آلود یوش بزند و دست آخر بر اثر ذات الریه شعر بلند مرگش را بخواند.

نیما برای ایرانی ها، به خصوص برای مازندرانی ها، حکم نوعی نقطه آغاز یا پرتاب را دارد. نیما شبیه آخرین قدمی است که به قله برداشته می شود، نه برای فتح که برای تماشای منظره بی رقیب پشتِ کوه.

مرگ او را می توان بهانه خیلی چیزها کرد. می توان به واسطه اش از آثار نیما، از تاثیر نیما، از موثران از نیما و از موثران بر نیما سخن گفت یا اینکه حکایتی کمتر شنیده شده از او را روایت کرد، حکایت هایی از پرهیزهای سیاسی او یا رابطه قلبی و عجیبش با عالیه خانم و لادبن. این حرف ها را البته به بهانه سالروز میلاد او نیز می توان بیان کرد و اساسا این حکم در باره هر هنرمندی صادق است.

اما مرگ نیما یادآور اتفاق دیگری هم هست. مرگ پیرمرد یادآور زمستان است. یادآور سپیدی بی چون و چرای شعر فارسی بعد از مرگش. یادآوری همان ردپایی که تا همیشه برجا خواهد ماند و راهی که به آفتاب می رسد.

 مرگ نیما برخلاف مرگ شاملو، فروغ، سهراب، گلسرخی و بسیاری دیگر از شاعران سده اخیر در ایران نه تراژیک است و نه جوانمرگی. مرگ نیما مرگ شادکام پیرمردی است که به نظر خودش عمرش را کرده،  آردش را ریخته و الکش را آویخته و "نه از وی پیکری در راه پیدا/ نیاسوده دمی برجا، خروشان است دریا/ و در قعر نگاه، امواج او تصویر می بندد"*

مرگ نیما نه موجی است که نمک را به ساحل می آورد، بلکه چون موجی است که گوش ماهی ها را به لُجّه دریا باز می گرداند و آواز غمگین آدمیان را با خود به کورسوی آبی می برد.

آن شانه هایی که تابوت پیرمرد را به دوش کشید، امروز گلدانی از شمعدانی است که بر مناره استعاره شعر معاصر فارسی دلبری می کند.

* شعر آقاتوکا از نیما

 

 

دیگر مطالب پرونده ویژه سالمرگ «نیما یوشیج»

 

گزارش کوتاه سفر به بلده

گوش تا گوش از یوش لبریزم/نعره ی اُزگَل ِ اره زنجیری در دیار نیما 

 

 

گزارش تصویری

یک بعدازظهر شاعرانه در خانه نیما یوشیج

 

 

تصاویر نایاب از لحظه های نایاب نیما

 

 

نظر محمدرضا شاه و ‌آیت الله خامنه ای درباره «نیما یوشیج»

از چالش میان دو سوادکوهی تا تمجید رهبری از صفای نیما

 

 

 به بهانه سالمرگ نیما یوشیج

در حق پیرمرد بی مهری کردیم

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال

نظرات ارسال شده

شاه ماهی
دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵ - ۱۱:۳۸
بسیار خواندنی و جذاب بود. مخصوصا گزارش سفر به بلده