امروز : یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶ ساعت : ۱:۴۱ PM
اختصاصی عبارت
یادداشت های روزانه«مرد بی مورد»

از کرامات شيخ ما اين است...

مرد بی مورد
    -     کد خبر: 22941
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۵/۱۰/۱۸|۱۳:۱۳
اعضای گروه که از شدت هوش و استعداد و تیزهوشی آقای تحلیلگر به ذوق آمده بودند ندای لبیک سر دادند و گفتند اگر این هوش شما را «اینشتین» امروز به جای اینکه E مساوی با MC۲ باشد،مساوی با چیز دیگری بود.

عبارت ـ مرد بی مورد: فضای ایران و مازندران این روزها خیلی جدی است. از جدال واقعا بنیادین میان قوا گرفته تا مباحث نگران کننده منطقه به خصوص تروریسم. در مازندران هم مشکلاتِ جدی کم نیستند. کمبود آب، رکود اقتصادی، ادامه مجادله بر سر منطقه آزاد، عدم تخصیص بودجه های عمرانی، عدم تخصیص وعده ها در سفر رئیس جمهور و البته فعال شدن فضای انتخاباتی در شهرهای مازندران.

در این میان اما گاهی اوقات چهره هایی سر بر می آورند که جز با نگاه طنز نمی توان به اظهارات و رفتارهایشان نگریست. همچنین در مواقع بسیاری حوادثی رخ می دهد که تحلیل آنها ضمن اینکه واقعیتی دراماتیک را  آشکار می سازد، سویه هایی از طنز را نیز می طلبد.

برای تلطیف فضای «عبارت» به پیشنهاد تحریریه از امروز «یادداشت های روزانه مرد بی مورد» به مجموع تولیدات محتوایی«عبارت» اضافه خواهد شد. نویسنده این ستون مردی چاق، به غایت زشت، بسیار بی نمک و مجرد است. نیمی از زندگی اش در شبکه های اجتماعی می گذرد و نیمه دیگر در شبکه های غیراجتماعی و خلاصه اینکه هرچه گشتیم از" مردبی مورد" آدم بهتری برای تحریر این ستون پیدا نکردیم.

برای اینکه حق کپی رایت هم رعایت شود ضروری است که بگوئیم«محمدسعید میرزایی» غزلسرای خوش قریحه دهه 70 و شاعر و مناسبتی امروز کتابی به همین نام دارد.

امیدواریم این ستون مورد توجه و عنایت مخاطبان عزیز قرار گیرد و ما را از پیشنهادات و نقدهای سازنده خود محروم نکنند.

 

..........

همینطور برای خودم نشسته بودم در ایوان و داشتم فکر می کردم که اگر 100 میلیون پول پیدا کنم با آن چه خواهم کرد؟ تازه داشت دل و مغزم گرم می شد که صدای دیلینگ تلگرام بلند شد. پیام را باز کردم و دیدم یک آقای دکتر پروفسورِ تحلیلگری که پوز نوآم چامسکی و  رحیم پورازغندی را هم زده در گروه  پیام گذاشته که: " آیا می دانستید یکی از مسئولان می خواهد در کره ماه با هزینه مردم مسجد بسازد؟" بعد ادامه داده بود من هروقت شب ها سرم را از مسجد جامع ساری بالا می کنم ، ماه را می بینم ولی نمی فهمم وقتی انقدر به ما نزدیک است چه نیازی است که با پول بیت المال در این فاصله نزدیک با مسجد جامع یکی دیگر بسازیم.

در همین اثنا بود که یکی دیگر از غیورمردان متخصص تحلیلگر همه چیزدانِ همه چیزخوان پیدایش شد و گفت آقای دکتر تازه شما به حوض آب نگاه نکرده اید!

همین جمله کافی بود که آن شیر بیشه تحقیق، آن شجاع دقیق، آن دارای همه صفات حسنه، آن نیروی خودی و از بدنه با صدای بلند احسنتی بگوید و یقه بدرّد و بگوید: بیا! این هم دلیلی دیگر! ما خودمان در مسجد جامع یک ماه داریم بعد می خواهند با پول بیت المال یک مسجد دیگر در دل همین مسجد جامع بسازند.

اعضای گروه که از شدت هوش و استعداد و تیزهوشی آقای تحلیلگر به ذوق آمده بودند ندای لبیک سر دادند و گفتند اگر این هوش شما را «اینشتین» امروز به جای اینکه E  مساوی با MC2 باشد،مساوی با چیز دیگری بود.

بعد که کمی جستجو کردم تا ببینم این تحلیلگرِ دلواپس همه چیزدان، اهل کدام سرزمین حاصلخیز است و  چطور پایش به شهر باز شده فهمیدم که گویا قرار بوده مینی بوسی از فلان روستا راهی شهر شود و از قضا سه مسافر دلواپس هم داشته. قرار حرکت مینی بوس ساعت 10 صبح بود اما این اساتید فن  که همواره در دریای معلومات و مکاشفه غوطه ورند، کمی دیرتر می رسند و خودرو می رود، صاحب گاراژ می گوید بعدی ساعت 11 راه می افتد پس زود بیائید که باز جانمانید. خلاصه آنها بازهم دقایقی دیر می رسند و اتوبوس می رود.

صاحب گاراژ مجدد می گوید که اتوبوس آخر ساعت 12 راه می فتد و اگر اینبار دیر برسید دیگر راهی نیست. خلاصه سرتان را درد نیاورم، این علما می روند در قهوه خانه تا اندکی در فضائل خویش غوطه ور شوند و از آنجا که عمق فضائل بسیار زیاد بوده بازهم اندکی دیر می رسند اما مینی بوس هنوز جان نگرفته بود و داشت آرام آرام سرعت می گرفت که هر سه نفر به دنبالش دویدند. خلاصه یکی از آن سه تن سوار شد و دو نفر دیگر هاج و واج به تماشایش نشستند و بعد روی زمین پهن شدند و شروع کردند به خندیدن.

حالا بخند، کی نخند. از آن خنده های ملیح که مخصوص ایشان است.

صاحب گاراژ که دلواپس آن دلواپسان شده بود نزدیکشان شد و گفت: «مگر نگفتم زود بیائید! حالا چرا می خندید؟» یکی از آن ها که کمی از شدت قهقه اش کاسته شده بود گفت: حاجی، آن استاد که سوار شد را دیدی؟ صاحب گاراژ گفت: بله دیدم! . بعد او ادامه داد: آن بنده خدا آمده بود بدرقه ما!

این حکایت را که شنیدم تازه فهمیدیم که آن استاد همه چیز دان همواره دلواپس اشتباهی آمده است، حالا اینکه چطور  اشتباهی سوار شده دیگر از کرامات شیخ ماست که باید از خودش پرسید.

تلگرام را که بستم به کنج ایوان بازگشتم و با خودم گفتم اگر 100 میلیون تومان داشتم، همه را به پای این استاد همه فن حریف دلواپس می ریختم تا اندکی از آن ظرافت و دقت و هوش و منطقش را با ما هم تقسیم کند، شاید ما هم تحلیگر شدیم؛ خدا را چه دیدی؟!

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال

نظرات ارسال شده

یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۹
ازکرامات شیخ ما این است مرگ خسرو شیرین است یا مرگ خسرو مرگ شیرین است
رحمت
دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۵۳
واقعا فکر کردید طنز نویسید ولش کن بدهید دست اهلش بابا بی خیال --------- همینکه اسم چامسکی اومد یاد اون پسره تریاکی افتادم که اون روز تو استانداری رفت حرف بزنه فکر کرد آکادمی فلسفه اس !! به نظر من که همون شخص اینا رو نوشته . بهش بگو تو برو دروغاتو با توهم اتو دسته بندی کن خودش یه کتاب طنز میشه ( همکار سابق در وارش نیوز )
مجید
شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۷
شیره را خورد و گفت ترش است. هههههههههههههههههه
رحمانی
شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۴۷
منظورتون دلواپسان؟