امروز : شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ ساعت : ۱:۵۰ AM
یادداشت عبارت
نگاهی به رابطه‌ی مارتین هیدگر و شعر فردریش هولدرلین

جنون و تفکر

هیدگر و هولدرلین - عبارت
    -     کد خبر: 24885
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۶/۶/۲۷|۰۹:۱۱
هیدگر بر این باور بود که شعر در دهانه و مدخل ایستاده و بنابراین نخستین گوش برای شنیدن است و پس از آن هرچه شنیده می‌شود از دروازه‌ی این تاویلِ بنیادین گذشته است. برای هیدگر شعر هولدرلین همانند فواره‌ای‌ست که از خود در خود می‌ریزد و با این عملکرد منحصر به فرد نشان می‌دهد که زبان چگونه نمایشی لذت بخش را برمی‌سازد...

 عبارت ـ عالین نجاتی: این یادداشت پیرامون سه مساله در تفکر مارتین هیدگر بحث می‌کند که در شعر فردریش هولدرلین قابلِ یافتن است. این سه مساله عبارتند از؛ مساله‌ی سرزمین و افق، دریّت و خانه ساختن. لازم به ذکر است که هیدگر رابطه‌ای تنگاتنگ با شعر آلمانی داشته است و شاعرانی نظیر ریلکه[1]، تراکل[2] و سلان[3] توجه هیدگر را به خود جلب کرده بودند. چنان‌که گاهی برای پیشبرد مساله‌ی مورد نظرش سطرهایی از این اشعار را وام گرفته است.
از طرفی دیگر تاکید هیدگر بر زبان به عنوانِ امری روحانی ونگرشِ تجریدی و آفاقی‌ِ هولدرلین به زبان باعث شد که فلسفه‌ی قرنِ بیستم نوع خاصی از تفکر را که پیش از آغاز رسمی فلسفه در یونان رواج داشت تجربه کند.

مارتین هیدگر
مارتین هیدگر نزدیک به 113 سال پیش در مسکیرش از توابع بادن ـ وورتمبرگ، جایی در میان رشته کوه‌های آلپ به دنیا آمد. وی از الاهیات به سمت فلسفه رفت و با پرسش از وجود تاریخ متافیزیک غرب را تاریخ غفلت دانست و بر این اعتقاد بود که تاریخ فلسفه با خلط موجود‌شناسی و وجودشناسی، از شناختِ اصیل و مستحکم وجود دورافتاده است. از نقاط تاریک در حیات این فیلسوف تاثیرگذار ریاست دانشگاه فرایبورگ آن‌هم مدت کوتاهی پس از به قدرت رسیدن آدولف هیتلر بود. هرچند بعدها هیدگر درتوبه‌نامه‌ای که به دست پسرش هرمان در 1983 منتشر شد ریاست را تلاشی برای دیدن آن چیزی دانست که به حرکت افتاده و به قدرت رسیده بود. تفکر نهایی و رهایی‌بخش نزد هیدگر وجود و ظهور هر چیز آن‌گونه که هست بود. گشودگی وجود به سمتِ پاسداری از حقیقتِ بودن به همراه دفاع از حقیقتِ درونی و عظمت جنبش هیدگر را به رمانتیسم آلمانی مرتبط می‌کند و به نقد وی از اومانیسم اتنزاعی وجهه‌ای رمانتیک می‌بخشد. از شاگردان هیدگردر دانشگاه ماربورگ می‌توان به اندیشمندانی چون هانس‌گئورگ گادامر[4]، کارل لویت[5]، لئو اشتروس[6]، هاناآرنت[7] و یاکوب کلاین[8] اشاره کرد. امانوئل لویناس[9]، ارنست نولته[10] و هربرت مارکوزه [11]نیز در دانشگاه فرایبورگ از محضر وی سود جستند.
هستی و زمان، چه باشد آن‌چه تفکر خوانندش، سرشت حقیقت، زمان وبودن، پرسش از تکنولوژی، سرآغاز کار هنری و موقف تنها بخش کوچکی از آثار این فیلسوف برجسته‌ی آلمانی‌است.
مارتین هیدگر در بعدازظهر 26 مه 1976 میلادی درگذشت و به خواست خودش در صحن کلیسای مارتین قدیس که پدرش خادم آن بود به خاک سپرده شد.


فردریش هولدرلین[12]
یوهان کریستین فردریش هولدرلین در 20 مارس 1770 میلادی در پیرامون رود نکار، جایی به نام لائوفن که 20 سال پیش فیلسوف شهیر آلمانی هگل در آن زاده شده بود به دنیا آمد. در 16 سالگی برای تحصیل به کلیسای شهر مائول برون رفت و با آثار اوسیان آشنا شد و دوسال بعد برای تحصیل علم کلام عازم حوزه‌ی علمیه‌ی توبینگن شد و در 1790 پایان‌نامه اش را در علم و حکمت ارائه کرد. اما به ناگهان در سپتامبر 1793 امتحانات نهایی توبینگن را رها کرد و برای احراز مقامی کلیسایی پایان نامه‌ی کلام خود را به اشتوتگارت برد.
هولدرلین در این دوران با شیلر[13]، گوته[14] و فیشته[15] آشنا می‌گردد، رابطه‌ای صمیمی با شیلر برقرار می‌کند و طرح ناتمامِ «هیپریون» را در نشریه‌ی تالیا که زیر نظر شیلر اداره می‌شد به چاپ می‌رساند. پس از ناملایمات فراوان و اثر مخربی که شغل معلم سرخانگی برایش به‌وجود می‌آورد و توامان عشقِ شدیدش به دختر یکی از صاحب‌کارانش مرثیه‌ها و سروده‌های غریب خود را تصنیف می‌کند. در فاصله‌ی 3سال هولدرلین معشوقه‌اش ژوزت و دوستِ صمیمی‌اش شیلر را از دست می‌دهد. پس از این وقایع هولدرلین بیمار شده و جهت تیمار به نجاری در توبینگن سپرده می‌شود و تا پایان عمر در آن‌جا می‌ماند و در نهایت در هفتم ژوئن 1843 پس از دور‌ی نسبتا طولانی‌ی جنون از دنیا می‌رود.
از آثار هولدرلین می توان به ترجمه‌ی آثار یونانی پندار وسوفوکلس، هیپریون، نمایشنامه‌ی تراژیک مرگ امپدوکلس،پیشه‌ی شاعری، سرودی برای مردم، یونان، آشیل، نان و شراب، سرودهای میهنی و اشعار رمانتیکی پیرامون رودخانه های راین، ماین، رن، نکار و دونائو اشاره کرد.

هیدگر و شعر هولدرلین
هولدرلین عاقبت مجنون می‌شود. این رجعت بی‌محابای شاعر، هیدگر را متوجه ریشه‌ی کلام شاعرانه بیرون از زبان قرارداری می‌کند. همان پروژه‌ای که بعدها توسط کسانی چون پل ریکور[16] ادامه می‌یابد. آن‌چه در این مواجه نصیب فلسفه می‌شود حرکتِ شعر به‌عنوانِ عنصر بنیادین زبان به مثابه کاشفِ منشا استعاره است. شعر این حرکت را با تدبر و نمایش کلام در مسیر موسیقی صورت می‌بندد. آن‌چه هیدگر را شیفته‌ی هولدرلین می‌کند سرزمینی ا‌ست که هولدرلین در آن جولان می‌دهد. سرزمینی پهناور، موکد و فراخ که با افق یک‌پارچه ایستاده است و معنای کلام در آن چیزی جز موسیقی‌ِ آن نیست. به این معنا که در چنین وضعیتی عملِ وام‌داریِ فلسفه از شعر مانندِ تلخیص آوا توسط ساز برای نواختنِ قطعه‌ای با رویکردی مشخص است. هیدگر بر این باور بود که شعر در دهانه و مدخل ایستاده و بنابراین نخستین گوش برای شنیدن است و پس از آن هرچه شنیده می‌شود از دروازه‌ی این تاویلِ بنیادین گذشته است. برای هیدگر شعر هولدرلین همانند فواره‌ای‌ست که از خود در خود می‌ریزد و با این عملکرد منحصر به فرد نشان می‌دهد که زبان چگونه نمایشی لذت بخش را برمی‌سازد در حالی‌که آرام آرام این نمایش را به تمامی تصاویرِ انسانی سرایت داده و آدمی را از فحوای وجود آگاه می‌کند.


هولدرلین در یکی از اشعارِ مشهورش که برای عید پاک سروده است، درباره‌ی قلبِ خود می‌گوید:
قلبِ من بلورِ بی‌غشی‌ست 
که نور
خود را در آن می‌آزماید
این شعر یکی از سروده‌های موردِ علاقه‌ی هیدگر است. کلماتی بنیادین، چون؛ نور، آزمودن و قلب یکی از مهم‌ترین برسازنده‌گان مفهومِ در جهان ـ زمان بوده‌گی‌ی هیدگر است. تفسیری که گادامر شاگردِ خلفِ هیدگر از رجعت به جهانِ یونانی به‌دست می‌دهد واجد و مدیونِ نگرشِ هیدگر به مفهومِ آزمودن است. هیدگر در درس‌گفتارهایی چون تفکر و شاعری که مجموعه مباحثی درباره‌ی نیچه و هولدرلین است با دقت و حوصله‌ی فراوان تصاویرِ شاعرانه را به سمتِ استعاره‌ی پرهیز و تذکر سوق می‌دهد و هم‌زمان تفکرِ اصلی خود یعنی هستی و هستنده را در هستی و زمان پایه‌ریزی می‌کند. آن‌چه افق مشترک هولدرلین و هیدگر را می‌سازد توجه هردو به وجود به مساله‌ی دَریّت است. توجه و تاکید براین مساله که وجود حیطه‌ی مفروضات و محاصره‌ی تجربیاتِ صرف نیست. بلکه وجود گستره‌ای آفاقی از اصالت، همواره بوده‌گی و صیرورت است. هولدرلین انسان را معجونی متناوب از مقابله‌ای درونی با طبیعت می‌داند که شکارچی‌ِ مخصوصی‌است با انواعِ روش‌ها و امکاناتِ شکار. آن‌گاه که بر زمین است و هیکلی درشت در بسترِ خوابی زمستانی دارد خرسی است که با چنگال‌هایش ماهی را صید می‌کند و هنگامی‌که در اوج، هوای خون به سرش می‌زند همچون عقابی سینه‌ی آسمان را به نیّت فرود می‌درد.
همین چیره‌گی مفهومی شکار و تجمیعِ خواصِ طبیعی در آدمی که پس از افلاطون در فلسفه‌ی غرب به کناری گذاشته شده بود در هیدگر دوباره جانی تازه می‌گیرد. وجود بارِ دیگر سربر می‌آورد و جای موجود را تنگ می‌کند. این دستاوردِ بزرگ هرگز توسطِ هیدگر بروز پیدا نمی‌کرد اگر تفکرش به شکلی بنیادین متوجه شعر نمی‌شد.
از دیگر پیوندگاه‌های اساسی میانِ تفکرِ هیدگر و شعر هولدرلین تجلی‌ِ وجود به شکلِ موجود در سرزمین و خانه است. هیدگر آدمی را مشغولِ خانه ساختن می‌بیند و این عمل را از وظایفِ متعالی انسان می‌داند. زیرا وجود برای بسطِ خود نیازمندِ اطراق و به واسطه‌ی آن تدبر است. مفهومِ خانه ساختن و آرام و قرار گرفتنِ آدمی از مشغولیاتِ اصلی‌ِ شعر هولدرلین است. به واقع هولدرلین همواره انسانی را تجسم می‌کند که پس از فراقت از کاری ابدی و ازلی از دریچه‌ای به افقی یکپارچه می‌نگرد. این انسان و انسانِ فلسفه‌ی هیدگر هردو مشغولِ یک کار هستند؛ تاویلِ تاویل.
برای هیدگر، زبان خانه‌ی وجود است و برای هولدرلین زبان و وجود هردو یک‌چیز هستند. زیرا شعرِ هولدرلین شعرِ پروانه‌گی‌ست، نه شعرِ پیله‌گی. هیدگر این مفهومِ عام فکری را کاربنای نوعی از استمرار وجود می‌داند که بواسطه‌ی آن فنِ تاویل را با خود تاویل و تاریخِ تاویل یکی بگیرد. از دریچه‌ای دیگر بی سرانجامیِ فریادهای شاعر، هیدگر را از این امر آگاه می‌کند که وجود چاره‌ای جُز خیزش از میانه‌ی خود و فرود بر حدودش ندارد. هولدرلین این پناهگاهِ زبانی را خودِ وجود می‌داند و سعی می‌کند نه با یاری شعر که به یاری شعر بشتابد، زیرا برآن است که بگوید تنها نجات دهنده، شعر است و این دقیقا همان چیزی است که هیدگر می‌گوید و البته به شکلی کلی‌تر و پیش از هیدگر در کلام نیچه ظهور کرده بود.
بخشی از فلسفه‌ی مارتین هیدگر نمایش گفتگوی تفکر با تفکر با واسطه‌ای به نامِ شعر است. در حقیقت هیدگر شعر را آینه‌ی تفکر می‌داند و بر این عقیده پای می‌فشارد که شعر از دهانه‌ی آفاق می‌گذرد و شاعری چون هولدرلین تنها برای تفکر است که شعر می‌گوید. زیرا تفکر برای حضورِ متعالی و زیبنده‌ی خود، آن‌چنان که نیچه نیز متذکر شده بود باید رقصنده به میدان بیاید. و رقصندگی‌ِ تفکر؛ همان زبانِ شاعرانه است که غرضی جُز پرسش از وجود ندارد زیرا شاعر به خودبسنده است و این به‌خودبسندگی‌ است که زبان را آماده‌ی احضار حقیقتی می‌کند که تنها پذیرای وجودِ اصیل است.

...............................
Rainer Maria Rilke .1
g.terachel.2
Paul Celan.3
Hans-Georg Gadamer.4
Karl Löwith.5
Leo Strauss.6
Hannah arendt.7
y.clien.8
Emmanuel Levinas.9
Ernest Nolte.10
Herbert Marcuse.11
Johann Christian Friedrich Hölderlin.12
Johann Christoph Friedrich von Schiller.13
Johann Wolfgang von Goethe.14
Johann Gottlieb Fichte.15
Paul Ricœur.16

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال

نظرات ارسال شده

بذری
دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۴:۲۵
رفرنس هات تو کتاب های دیگه هست شما اصل مرجع رو نخوندی از توشون انتخاب کردی !!! اسمم رو ننوشتم چون حداقل هفته ای یه بار همدیگه رو می بینیم خجالت نکشی عزیزم این کار هم سرقت ادبی است تلاشتو بکن فیلسوف شی
عالین نجاتی
سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۶:۳۵
مخاطب گرامی توجه داشته باشید هیچ رفرنسی در متن داده نشده است. آن واژگان انگلیسی که به احتمال زیاد باعث شده شما فکر کنید آنها رفرنس هستند در واقع تلفظ درست اسامی افراد یا اصطلاحات است که کار را برای خواندن بهتر نام آنها برای مخاطب سهل تر می کند. بنده هم بعید می دانم با کسی که فرق رفرنس و نام نگاری را نمی داندهفته ای یکبار یا حتی سالی یکبار بار برخورد داشته باشم موفق باشید