امروز : شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹ ساعت : ۶:۰۸ AM
اختصاصی عبارت
گزارش کوتاه از سفر به بلده به بهانه سالروز تولد نیما یوشیج؛

گوش تا گوش از یوش لبریزم / تصاویر نایاب از لحظه های نایاب نیما

خانه نیما+عبارت
    -     کد خبر: 47533
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۹/۸/۲۱|۰۹:۵۴
قبر نیما درست در وسط خانه است، بلند و کشیده، مثل خود پیرمرد . مثل لباسی خوش قواره بر تنش نشسته، در یمین و یسارش خواهرش و سیروس طاهباز را دفن کرده اند. طاهباز، طاقباز خوابیده اما نیما مدام پهلو به پهلو می شود. این را می شود از جاذبه مزارش حس کرد. خانه به شدت زیباست اما هنوز آنچنان که شایسته است کاری برایش نکرده اند. امکانات گردشگری تقریبا صفر است، نه جای مشخصی برای اقامت وجود دارد و نه برنامه هایی تقویمی و مناسبتی برای جذب گردشگر و رونق خانه. فقط در خانه باز است و ملت مثل همیشه فقط آمده اند از خودشان در کنار قبر یا کله کچل پیرمرد روی نیم تنه برنزی سلفی بگیرند

عبارت ـ عالین نجاتی: صبح کله سحر از خواب بیدار شدم. از آن صبح هایی که چیزی از همه صبح های خوب را در خودش دارد. قرار است به «یوش» برویم. مارال را بیدار می کنم، صبحانه ای مختصر می خوریم، کوله ای مختصرتر بر می داریم و با دوربین می زنیم به راه.

از ساری به قائمشهر از قائمشهر به آمل و از آمل به هراز، تا برسیم به ابتدای سربالایی بلده. در راه جنگل های هراز خیلی تازه نبودند، اخم کرده بودند و قشری خاکستری آنها را از ما جدا می کرد، برخلاف جنگل های سوادکوه که تازه گی شان تو را به وسوسه می اندازند که منظره را گاز بزنی. فکر کنم این کدورت سبز به صنعتی بودن آمل بی ربط نباشد، از طرفی دیگر حمله بی رحمانه کارخانه های سنگ شکن به رودخانه هراز، روزانه کیلومتر ها خاک تولید می کند و نفس آسمان آمل و جنگل های هراز را بند می آورد.

راهِ بلده پیچ در پیچ و باریک است. مثل قرقره ای است که از دست خیاطی بی احتیاط بر زمین افتاده و تو هم انگار گربه ای هستی که باید آن را به دندان بگیری و برگردانی سرجای اش.

 تنها دقایقی بعد از جدا شدن از مسیر اصلی هراز، درخت ها ناپدید می شوند و کوه های مطبّق رنگارنگ جایشان را می گیرند.

کوه هایی مهربان که در سینه سنگی شان "افسانه نیما" را حفظ کرده اند. کوه های مسیر بلده با دره هایی بزرگ که معلوم نیست چطور ایجاد شده اند تصویر تازه  و متفاوتی از مازندران است. حدود 40 دقیقه بعد "تبریزی ها" در ردیف های منظم به پیشوازت می آیند. تبریزی اصلی ترین گونه درختی منطقه "بلده" است. نشانه ی بلند چوبی که شقّ و موقر روی پای نازک اش ایستاده است.
شاید انتظار نابجایی نباشد که تبریزی ها آذری حرف بزنند. این را می شد از همسرم که نژادش آذری است بپرسم، اما فکر کردم حتی اگر آنها حرف بزنند من که نمی فهمم. کمی که گذشتیم زبان مشترکمان را پیدا کردم. هردو «نیما» را می فهمیدیم، هم من، هم تبریزی ها. پس سر صحبت باز شد، در راه از «قصیده رنگ پریده» تا «ماخ اولا» را دوره کردیم و من برای آنها توضیح دادم که منظور "شاملو" از «کلاغ» در آن شعر مشهورش از دره های یوش، اصلا "نیما" نبوده است و آنهایی که چنین تعبیر پیش پافتاده ای کرده اند، کُمیت نیماپژوهی شان می لنگد! تبریزی ها قانع شدند.

 نشانی «ع.پاشایی» را برایشان گذاشتم و قول دادم اگر روزی با او از این راه آمدیم با هم آشنایشان کنم.

هرچه به شهر بلده نزدیک می شویم، ردیف تبریزی ها بیشتر می شود و البته اندوهشان نیز بیشتر، روزگاری نه چندان دور اینجا مملو از تبریزی بود، آنقدر زیاد بودند که وقتی باد در آنها می پیچید می توانستی صدای «شمس» را بشنوی، اما حالا نسل شان رو به انقراض است. پیرمردهای قبیله را سر بریده اند و شب از حکایت های دیرین تهی شده است.

شغل اصلی مردم منطقه بلده کشاورزی و دامداری است، اما در این زمانه بی همه چیز دیگر کسی به پیاده روی پیامبرانه چوپان ها با گله های بزرگ گوشتی نیازی ندارد. کشاورزی هم  حال و روز بهتری ندارد، جمعیت مهاجران روز به روز بیشتر می شود و تعداد جوان ترهایی که مانده اند و کار ندارند بیشتر. تنها شغل قابل اتکا کارمندی دولت است. تعداد کارمندان بلده و یوش به زحمت به 50 نفر می رسد.

همین می شود که دیوانه می شوند و به جان تبریزی ها می افتند. چوب مرغوب این کاشفان فروتن آسمان را قصیده تلخ فقرشان می کنند. کار به جایی رسیده که به نقل از راننده محلی آموزش و پرورش بلده، از هر 3 نفر یک نفر اره موتوری خریده و شب ها «صدای ازگل اره زنجیری» آرامش "نیما" را به هم می زند.

می رسیم به بلده، به شهر بلده. جایی که به همه چیز شبیه است جز شهر، حتی به روستا هم شبیه نیست، به شهرک یا چیزی مثل آن هم نه! این تصویر را پیشتر در برخی دیگر از شهرها مثل کیاسر و فریم (در شهرستان ساری) هم دیده ام. شهرسازی بدون هیچ دلیل منطقی و  قانع کننده ای. شهرسازی برای شهردار سازی و شورا سازی و بعد هم شهردار بازی و شورا بازی و دست آخر مقداری بلوک سیمانی بدقواره یا خانه پُرش ساختمان های کامپوزیتی حال به هم زدن و بی ربط به پس زمینه، که مثلا بگوید اینجا شهر است.

کمی استراحت می کنیم، نهار ماهی قزل آلای خال قرمز است، دست پرورده کرامت بی پایان مردمان اینجا. میزبان هایی بی نظیر با طبعی بلند و خنده هایی واقعی. با بوی تازه آدم. ماهی مال همین رودخانه بلده است. گویا چند سال پیش تعدادی از این ها در رودخانه رها شده و حالا جمعیتشان رو به فزونی است البته اگر کثافت های شهری بگذارد.

شهرداری بلده تمام زباله های شهری را در بستر همین رودخانه به آتش می کشد و کثافتی برپا می کند که حالتان را از شش جهت به هم می زند. هوای تازه ناگهان سُربی و تیره می شود و آب زلال دیگر آئینه حقیقت نما نیست. عجیب است رفتارهای ما با طبیعت، وحشیانه است گاهی!

راه می افتیم به سمت یوش، تنها 10 کیلومتر با شهر بلده فاصله دارد، به چند صد متری دهکده که می رسید آثار نیما پیدا می شود. نقاشی های کودکانه اش بر دیوارهای گلی، نامش بر قهوه خانه ها، رستورانها، حتی تاکسی تلفنی و پای فلزی صندوق صدقات.
سنگ فرش های یوش را به سمت خانه پیرمرد می توان شمرد، سنگ هایی که تصادفا به دقت انتخاب شده اند،جواهراتی زیبا، سبز و آبی های نایاب سنگی، نه سفالی و سرخ های پدرمادر دار کوهی!
خانه خانی نیما پیدا می شود با آن سردر اعیانی و پنجره های بی شمار و ارسی های رنگارنگ . خانه نیما دایره مخوفی از لذت است. اتاق هایی که به نظر بی پایان می رسند و تکه هایی از نیما را یدک می کشند، چیزهایی مثل عینکش که هر هنردوست دزدی را وسوسه می کند. دیوارها ساکتند اما صدای کفپوش چوبی اتاق به وضوح شنیده می شود با فواصل موزون و مصاریع ناموزون.

قبر نیما درست در وسط خانه است، بلند و کشیده، مثل خود پیرمرد . مثل لباسی خوش قواره بر تنش نشسته، در یمین و یسارش خواهرش و سیروس طاهباز را دفن کرده اند. طاهباز طاقباز خوابیده اما نیما مدام پهلو به پهلو می شود. این را می شود از جاذبه مزارش حس کرد. خانه به شدت زیباست اما هنوز هیچ کاری برایش نکرده اند. امکانات گردشگری تقریبا صفر است، نه جای مشخصی برای اقامت وجود دارد و نه برنامه هایی تقویمی و مناسبتی برای جذب گردشگر و رونق خانه. فقط در خانه باز است و ملت مثل همیشه فقط آمده اند از خودشان در کنار قبر یا کله کچل پیرمرد روی نیم تنه برنزی سلفی بگیرند.
طوری کنار گور نیما لم می دهند و لبخند زنان منتظر صدای شاتر دوربین می مانند که انگار نشسته اند کنار می کی موس در دیزنی لند. بعضی از دوستان خوش ذوق اسم آباو اجدادشان را روی در و دیوار نوشته اند تا ردپای بی فرهنگی را در خانه پدر فرهنگ نوین ادبی ایران ماندگار کنند.

هنوز بخش عمده ای از سقف مرمت نشده، کف خانه کاملا به حال خود رها شده و نیازمند بازسازی است، دالان ها گچ کاری شده اند اما تزئینات و چیدمان آثار همه تلاششان را کرده اند که خانه نیما را به خانه ارواح بدل کنند.
نهایت بدسلیقه گی و کهنه گی در زادگاه مردی به غایت خوش سلیقه و نوآور. چشمانم را می بندم و هوای نیما را در سرم بی قرار می کنم. نیما اینجا به دنیا آمده است. همینجا تیراندازی و اسب سواری را از پدر آموخته و لابد وقتی داشته با عالیه خانم ازدواج می کرده ، مادرش را در همین حیاط تصور می کرده است.

او 12 سال از بهترین روزهای عمرش را در همین خانه گذرانده است بی آنکه بداند روزی این اتاق ها به معبد شاعران نوپرداز بدل می شود و خانه موروثی  ابراهیم‌خان اِعظام‌السلطنه به بخشی از جغرافیای هنر ایرانی بدل می شود.
بعد از کمی سرخوشی و عکاسی برمی گردیم بلده، شب را در مدرسه شبانه روزی زینبیه صبح می کنیم و صبحانه سرمان را با عسل تازه و کره چرب محلی گرم می کند. زنبورداری یکی دیگر از کارهای مردم این منطقه است.
عسل بلده درمان درد  است، این را بی بی مریم می گوید.راست می گوید، حرف راست را باید از بچه شنید، این پیرزن مثل یک بچه بی گناه به نظر می رسد و چین های صورتش با چین های کوه های بلده مو نمی زند. اما از کندودارها هم حمایت خاصی نمی شود. عسل به واسطه ها می رسد و با قیمتی چندین برابر به مغازه های آنتیک شهرهای بزرگ راه پیدا می کند، در بهترین حالت خود کندو دار عسلش را به  آمل می برد. کسب و کار با ارزش افزوده بالا به روشی بدوی اداره می شود و نمونه دیگری است از جهان سومی بودن ما.

در راه بازگشت این کمبودها درعین دارایی های طبیعی آزارم می دهد. خالی شدن یوش و بلده از جوان ها، از صداهای جوان، از نیماخوان های جوان، از عاشق های جوان اذیتم می کند. در راه زباله های رودخانه بلده، جای خالی تبریزی ها، زخم های عمیق رودخانه هراز، انقراض خال قرمزها و تنهایی خانه نیما اذیتم می کند.
قرار بود بروم یوش دلم باز شود مثلا...

 

به بهانه صد و سیزدهمین تولد نیما یوشیج در این گزارش، تصاویر کمتر دیده شده از نیما یوشیج را مشاهده می کنید. تصاویری که علاقه پیرمرد به شکار، فرزندش و زندگی وحشی طبیعی را نشان می دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال
پربازدیدترین