امروز : شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹ ساعت : ۵:۲۱ AM
یادداشت عبارت
اندوه‌نامه‌ای در پی انقراض آیین همسایگی‌؛

خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه

۱۳ پیچ+عبارت
    -     کد خبر: 56272
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۹/۸/۱۵|۱۰:۳۰
سرویس : جامعه >> شهری
در دهه‌ی شصت و هفتاد همسایه معنی دیگری داشت. محله مثل رگ در تن اهالی جاگیر شده بود و همسایه‌ها حکم خون تازه را در این رگ‌ها داشتند.

یادداشت روز - عالین نجاتی: ظهر‌، همه اهالی محل می‌دانستند که باید وقت ناهار را با صدای آب و جاروی خانم باغبان تنظیم کنند. خدابیامرز رأسِ صلاة ظهر چادر به کمر می‌بست و به جان کوچه می‌افتاد. جوری کف کوچه را می‌سابید که انگار قاتلی خون را از صحنه جنایت پاک می‌کند.

صبح زود، مخصوص آقای شاکری بود، کلاه شاپواش را مرتب می‌کرد و با کت و شلوار انگلیسیِ فربهی‌دوز [از خیاط‌های قدیمی ساری] می‌ایستاد دم در و بچه‌های محله را برای رفتن به مدرسه بدرقه می‌کرد، خدابیامرز یک الگوی کلیشه‌ای " بازم مدرسه‌ام دیر شد" را هر روز دم گوشمان می‌خواند و ما هم به احترامش هر روز از ته دل می‌خندیدیم.

عصر‌ها به سرهنگ علوی تعلق داشت، ریز و درشت محله را دور صندلی لهستانی‌اش جمع می‌کرد و از رژه‌ی روس‌ها در ساری تا دردسرهای علی‌زاغ‌مار می‌گفت، بعد نفری یک آب نبات به همه میداد و با غروب خورشید صندلی‌اش را به اتاق نشیمن برمی‌گرداند.

شب‌ها نوبت رضا گُل گلو بود. خودش این صفت را به خودش داده بود، اما خانم صالحی او را رضا عرعرو صدا می‌زد. از سر کوچه تا ته کوچه را ۵ بار میرفت و می‌آمد. از دلکش تا داریوش، از دنیوی تا آقاسی را باهم ریمیکس می‌کرد و عجایب الاصواتی تحویل خلق الله می‌داد که برای روانی کردن یک دانشکده روانشناسی کافی بود. می‌گفتند مجنون است، اما جنون بی‌خطری داشت.

در تمام روز، درب تمام خانه‌ها، تمام‌قد باز بود. رفت و آمد ارگانیک میان منازل جریان داشت. ممکن بود یک روز زودتر تعطیل شوی و کلید را هم فراموش کرده باشی، آنوقت تا برگشتن والدین از کار می‌توانستی ناهار را مهمان اکرم خانم یا آقای صادقیان باشی، سفره‌ی خانواده‌ی محمودی و اسفندیاری و میرراسخیان هم آماده پذیرایی بود.

آنروزها هرکسی خودرو نداشت. اما صاحبان اتومبیل، آژانس و آمبولانس کوچه هم بودند. عروس پروین خانم را پدر من به زایشگاه رساند یا عصرهای پنجشنبه پسر خانم اسفندیاری اهالی را به ملامجدالدین می‌برد.
برای فاتحه خوانی که می‌رفتی همسایگان درگذشته نیز حکم فامیل را داشتند و شستن قبرشان واجب بود.

عید که می‌شد باید به ۲۳ خانه در کوچه سر میزدیم و از ۲۳ خانواده استقبال میکردیم، هربار همدیگر را در آغوش می‌گرفتیم، چنانکه گویا سالهاست در فراقیم. عیدی جمع کردن رویای نوروزی بچه‌ها بود. سرهنگ علوی از همه گشاده‌دستی بیشتری داشت، وقتی قرآن را از عمه‌خانم می‌گرفت، چشم بچه‌ها برق می‌زد و بُراق می‌شدند. خانواده‌های فقیرتر عیدی بیشتری می‌گرفتند و بقیه بچه‌ها نیز در پیمانِ اخلاقی نانوشته‌ای این مسئله را با رضایت می‌پذیرفتند.

در دهه‌ی شصت و هفتاد همسایه معنی دیگری داشت. محله مثل رگ در تن اهالی جاگیر شده بود و همسایه‌ها حکم خون تازه را در این رگ‌ها داشتند.
من سيزده پیچ را بخشی از خانه پدری می‌دانستم. رنگ دیوار و دالان‌های مخفی و جای وسائل خصوصی همه‌ی همسایه‌ها را از بر بودم . بلد بودم وصیتنامه آقای جعفری کجاست، خودش یک روز که داشتیم از نانوایی بر می‌گشتیم به من گفت. ترتیب قرصهای عمه‌خانم را هم بلد بودم چون جناب سرهنگ سالی یکبار و هربار یک هفته میرفت لواسانات و نگران فراموشکاری عمه خانم می‌شد، اما هر شب یکی از پسرهای محله خانه‌ی سرهنگ می‌خوابید و هر روز یکی از همسایه‌ها برای عمه‌خانم غذا میفرستاد. زاییدن عروس کل‌مهدی را هم یادم هست، آن‌روز هوا آنقدر سرد بود که استخوانت تیر می‌کشید ، بنده خدا دوقلو حامله بود و نمی‌دانست، وقتی پدرم مادر و بچه‌ها را از بیمارستان آورد اهالی به یمن سلامتی زائو و بچه‌ها گوسفند قربانی کردند و هر کدام چشم‌روشنی پر شال بچه‌ها گذاشتند.

عاشق شدن در محله داستانی شیرین و دیرین بود. عاشق شدن زمستانی از پشت پنجره، عاشق شدن تابستانی روی پشت‌بام، عاشق شدن در حین بازی‌های کودکانه‌ی کوچه. همین نزدیکی، وصلت میان همسایه‌ها را آسان می‌کرد. شناخت کافی دو خانواده از هم، بهترین دلیل برای اعتماد و آشنایی طولانی دختر و پسر بهترین بهانه برای عشق بود.
بچه‌های آنها هم باید عاشق هم می‌شدند اما ناگهان همه‌چیز سیاه شد. همسایه‌ها یکی یکی مثل برگهای پاییزی فرو افتادند، خانه‌ها متروکه شدند، صدای محله خاموش شد، آدم‌های جدید آمدند و خانه‌های قشنگ قدیمی را ویران کردند. خانه شاکری را با ارسی های رنگی، حوض بزرگ و ردیف منظم و مؤدب نارنج‌ها، خانه توللی را با درخت گردو و سقف چوبی و سفال‌های معصومش، عمارت بازرگان را با کتیبه‌های قجری، دالان هاویشامی و پله‌های معرق کاری شده، خانه اکرم خانم را با پنج‌دری و پرده‌های پهلوی‌اش، همه را چنان ویران کردند که تمام خاطرات شیرین‌شان هم از میان رفت و بدل به آوار شد.

امروز همسایگان چنان از هم فاصله گرفته‌اند که گویا در دو کشور جداگانه با زبانی مشترک زندگی می‌کنند. بسیاری حتی تعداد بچه‌های همسایه، یا نام کوچکشان را نمی‌دانند، در حالیکه تنها یک دیوار ۴۰ سانتی آنها را از هم جدا می‌کند.
کسی غم همسایه را با خود به رختخواب نمی‌برد، دیگر اسارت احمد آقا پسر پروین خانم، اسارت بچه‌های همه‌ی محل نیست. دیگر تلفن خانه‌ی ما حکم مخابرات کوچه را ندارد. دیگر همه برای تماشای بازی ایران و آمریکا در خانه آقانوری جمع نمی‌شویم، از حوض بزرگ خانه شاکری خبری نیست تا تابستان‌ها با پوست آفتاب سوخته در آن باهم کشتی بگیریم.

آیین همسایگی در حال انقراض کامل است. تنها در عرض دو دهه از عشق و پیوند به بی‌تفاوتی و تنهایی سقوط کرده‌ایم و اصلا حواسمان نیست.
حالا جایی نیست که ممد بهاری برای فرار از دست نرگس خانم به آن پناه ببرد، دیگر کسی برای شمردن گنجشک‌ها روی سیم برق مسابقه برگزار نمی‌کند و از شکستن شیشه‌ی خانه‌ی اکرم خانم با توپ پلاستیکی چندلایه و تا عصر از خجالت قایم شدن خبری نیست.

این همسایه‌گریزی در زمره‌ی همان موزائیک‌هایی است که فروپاشی اجتماعی ما را فرش می‌کنند. آیین همسایگی، طریق محبت و همدلی بود که فقدانش در زندگی معاصر ما به شدت محسوس است.
نسل تازه تعریف سنتی و عمیق فرهنگ ایرانی از همسایه را که در ترکیب با اهمیت همسایه در فرهنگ اسلامی استحکام یافت، قبول ندارد. آن را تکذیب می‌کند چون تجربه اش نکرده. تنهایی پیشه می‌کند چون شبکه‌های اجتماعی خلأ تنهایی او را به شکلی خوره‌وار پر می‌کنند. مرگ همسایه برایش مهم نیست و مثل من زیر تابوت آقای جعفری، عمه‌خانم، سرهنگ علوی، حاجی نوری، خانم طبری، پسر دکتر امینی، هاجر خانم محمودی و حاجی باغبان و زهرا خانم گریه نکرده، زیرا با آنها خاطره ندارد و نمی‌داند مزه‌ی آلبالو خشک‌های خانم نوری قادر است آدمی را به سرزمین عجایب ببرد.

تصور باز گذاشتن مغازه و رها کردنش به امان خود وقت اذان، جمع کردن پول از محله برای آزادی یک بچه‌محل‌ گرفتار، یک حماقت جمعی و اختیاری توسط بچه‌های محله برای عادی جلوه دادن پسر باجی‌معصومه که می‌گفتند عقب مانده است و باور این حقیقت که همسایه ناموس من است برای نسل امروز دشوار شده.

چه کنیم با این تنهایی؟ چه کنیم؟

 

برای آشنایی بیشتر با کوچه سیزده پیچ ساری، یکی از قدیمی‌ترین محلات شمال ایران، گزارش زیر را مشاهده کنید:
http://www.ebaarat.ir/N21456

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال

نظرات ارسال شده

پنج شنبه ۱۵ آیان ۱۳۹۹ - ۱۰:۴۰
چقدر قشنگ و صمیمی نوشتید. بغض کردم
پربازدیدترین