امروز : شنبه ۳ مهر ۱۴۰۰ ساعت : ۷:۲۸ AM
یادداشت سردبیر
نامه ای لبریز از شرمندگی و عذر برای ایران؛

التماس می‌کنم!

ایران غمگین + سایت عبارت
    -     کد خبر: 63799
    -     تاريخ انتشار : ۱۴۰۰/۴/۲۹|۱۹:۴۲
اتفاقات اخیر خوزستان آخرین سد سکوت است. بعنوان یک روزنامه‌نگار، یک شاعر و یک ایرانی التماس می‌کنم با اعتراضات مسالمت‌آمیز، برخورد مسالمت‌آمیز داشته باشید. از هرکسی در هر مقام و جایگاهی خواهش می‌کنم درد این ملت درمانده را بشنوند و مثل همیشه یک‌طرفه به قاضی نروند.

عبارت l عالین نجاتی: در کارنامه رسانه‌ای من دوران‌هایی دیده می‌شود که گاهی روزانه بیش از ۳ محتوای دندان‌گیر تولید کرده‌ام ، اما حدود دو سال است که مجموعا ۱۰ مطلب هم ننوشته‌ام. احساس می‌کنم تأثیری در جامعه ندارم و خودسانسوری مرگباری که به مرور زمان بر من تحمیل شده، شیره‌ی شجاعتم را مکیده است. روزنامه‌نگاری را پوستین عافیت‌طلبی زبان می‌دیدم و نمی‌توانستم از شکاف عمیق حقیقت و واقعیت بپّرم.
آبانماه سال ۹۸ تیر خلاص بر پیکر نیمه جان من بود. می‌دیدم اما کاری از دستم برنمی‌آمد، در تاریکی کمد اشک می‌ریختم اما نمی‌توانستم یک خط درباره ظلمی که به ما می‌رود بنویسم.
نه توان ماندن در ایران را دارم و نه دلم می‌آید زادگاهم، خانواده‌ام و زبان مادری‌ام را ترک کنم. اینجا مثل حیوان زندگی می‌کنم؛ بی‌هدف از خواب بیدار میشوم، نشخوار میکنم، غصه میخورم، با ترس از آینده روز را شب میکنم و نهایتاً با افسردگی و بی‌عملی به رختخواب میروم تا فردا دوباره این روند دردناک و کشنده را طی کنم.
سال‌هاست به شعرهایم مجوز نمی‌دهند، نمی‌توانم از دانش و تحصیلاتم استفاده کنم، حق ندارم رسانه ای واقعی باشم، دوستی برایم نمانده، و مثل اکثر ایرانیان دلخوشی ندارم. مدام برایم پاپوش درست می‌کنند و سیاستمداران توقع دارند مجیز آنها را بگویم. هر روز فقیرتر از دیروز می‌شوم و غم چهارگوشه ایران مثل موریانه پایه‌های وجدانم را می‌خورد. 

بیش از دو سال است که به معنای واقعی کلمه احساس تنهایی می‌کنم و دستم با دلم همراه نمی‌شود. شکست ایده‌آلیسمی که از نوجوانی مرا به زندگی امیدوار می‌کرد، آنچنان بر دوشم سنگینی می‌کند که در این دو سال، حتی شعر هم نگفته‌ام. درحالی‌که همواره اشتیاق به سرودن، مانند آتشی باستانی، تحرک را در من به تمثیلِ پیوند ستاره‌شناسی و آخرالزمان، لابد می‌کرد. 

روحم همچون تراژدی های یونانی عضلاتم را می‌جود و سنگی که به دوش می‌کشم، شانه‌هایم را به پرتگاه رویاهایم بدل کرده است. از بلایی که بر سرم آمده هرچه بگویم کم است! از دشمنی‌های احمقانه، از حسادت‌های بزرگ انسان‌های کوچک، از فقدان معرفت‌ِجمعی، از ابتذال واژگان، از ترس‌های کوچک روزمره با عواقب هیولایی و ماندگار.

اما تمام آنچه بر من گذشته در برابر رنجی که کولبرها، سوخت‌برها، تشنه‌لب‌ها، عزیز از دست داده‌ها، فقرا، بیچارگان، زباله‌گردها، پدران فقیر با دختران دم‌بخت، مستأجران، زنان سرپرست خانوار، کارگران روزمزد و بسیاری دیگر از هموطنانم تحمل می‌کنند، آنقدر ناچیز است که از حداقل‌هایی که دارم خجالت می‌کشم.

از اینکه سقفی بر سر دارم 
از اینکه شب بر بستری نرم میخوابم 
از سیراب شدن خجالت می‌کشم
خجالت می‌کشم لبخند بزنم
یک شکم سیر غذا بخورم
 و رویاپردازی کنم
اما از اینکه ایرانی ام خجالت‌زده نیستم. 

حتی گاهی احساس گناه می‌کنم که زاده‌ی مازندران هستم با آب‌های جاری و برکات فراوان (که البته با بدل شدن به خوزستان فاصله چندانی ندارد) و مردمانی که قدر این نعمات را نمی‌دانند، در حالی‌که بسیاری از هموطنانم از سیستان تا خوزستان، از اصفهان تا کرمان، شب را با گلوی تشنه، شکم گرسنه و سرفه‌ی ریزگردها صبح می کنند. 

اما اتفاقات اخیر خوزستان آخرین سد سکوت است. بعنوان یک روزنامه‌نگار، یک شاعر و یک ایرانی التماس می‌کنم با اعتراضات مسالمت‌آمیز، برخورد مسالمت‌آمیز داشته باشید. از هرکسی در هر مقام و جایگاهی خواهش می‌کنم درد این ملت درمانده را بشنوند و مثل همیشه یک‌طرفه به قاضی نروند.

تورم افسارگسیخته، موج‌های متوالی کرونا، تحدید مداوم آزادی های مشروع، بی‌برقی و بی آبی گسترده، تحریم‌های کمرشکن، سقوط روزمره‌ی ارزش پول ملی و بدتر از آن ارزش انسان، انواع فشارهای فرهنگی و اجتماعی، ریاکاری مسئولان، نابودی زیست‌محیطی، شکاف طبقاتی، تضاد ایدئولوژیک، بیکاری، ضعف شدید در واکسیانسیون، بی‌عملی دولت ها، اشرافیت حاکمان، فسادهای باورنکردنی و ده‌ها مشکل ریز و درشت که زندگی در کشور را به کابوسی روزمره تبدیل کرده، کمر ایرانیان را شکسته است.

اعتراضات سراسری کارگران، تجمعات اعتراضیِ اقشار مختلف جامعه که دیگر به اتفاقی عادی بدل شده، مهاجرت گسترده، تحقیر نخبگان و ناامیدی مسری در میان مردم به‌خصوص جوانان، از آثار ۴ دهه ناکامی در تأمین حداقل های یک زندگی آبرومندانه برای مردمان نجیبی است که از جان و مال خود برای حفظ آبرو، آزادی و استقلال این سرزمین مایه گذاشتند.

شما را به خدا با این مردم مانند اجسام برخورد نکنید و آنقدر بی‌تفاوت از کنارشان نگذرید. شما را به هرچه می‌پرستید قسم می‌دهم که بیش از این ما را تحقیر نکنید. با نسبت دادن هر اعتراضی به دشمن، ملت خود را حقیر ننمایید و شعور آنها را ناچیز مپندارید. التماس می کنم جواب تشنگی را با تشر ندهید و به جای پاک کردن صورت مسئله، یکبار هم که شده کلاه خودتان را قاضی کنید.

التماس می کنم...

 

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال