امروز : شنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۱ ساعت : ۱:۴۳ PM
عالین نجاتی
یادداشت سردبیر

دلم باران می‌خواهد

باران+عبارت
    -     کد خبر: 68071
    -     تاريخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۰/۱۱|۰۹:۱۸
دليلش هرچه که باشد این دل لامصب مرا قانع نمی‌کند. نیازی به دیدار رودرو نیست، من از همینجا هم می‌توانم بفهمم که، تجن و بولا هم دل‌شان گرفته است و درختان انجیلی شانه‌های خشک‌شان را مثل صلیب بر دوش می‌کشند.

عبارت ـ عالین نجاتی: شماره‌اش از دستم در رفته، اما شک ندارم از آخرین باران حسابی و لجباز در ساری سال‌ها گذشته است. همه‌چیز تکراری است و گویا آسمان، مثل سارقان بانک دوربین‌ها را هک کرده است که در این نمای بسته باران نمی‌بارد.

می‌تواند به‌دلیل گرمایش زمین باشد، یا به‌خاطر همدلی کارخانه سیمان کیاسر و آرین سینا در ایجاد آلودگی، شاید به‌خاطر قطع بی‌رویه درختان یا آتش‌سوزی‌های معهود باشد یا ممکن است غلظت گناه ساروی‌ها آنقدر بالا رفته که دیرهنگامی‌ست باران نمی‌بارد.

دليلش هرچه که باشد این دل لامصب مرا قانع نمی‌کند. نیازی به دیدار رودرو نیست، من از همینجا هم می‌توانم بفهمم که، تجن و بولا هم دل‌شان گرفته است و درختان انجیلی شانه‌های خشک‌شان را مثل صلیب بر دوش می‌کشند.

وقتی نوجوان بودم همواره حسرت یک زنگ ورزش آفتابی به دلم می‌ماند. پائیز بدون چون و چرا و درست سروقت از راه می‌رسید. اول مهر که می‌شد، بغض آسمان می‌شکست و یکسره تا اواسط مهر می‌بارید. در این میان ساعاتی پیش می‌آمد که آفتاب به میدان ساعت سلامی کند و رنگین‌کمان از خیال‌های ماهیان خزر به مردم ساری خبر برساند.

بعد از یک هفته استراحت خاکستری، دوباره باران شروع می‌شد و تقریباً تا اواخر اسفند، هفته‌ای نبود که در آن بارانی دو روزه نبارد.

گاهی بارندگی آنقدر بالا می‌گرفت که تجن طغیان می‌کرد و گردن‌کلفتی‌اش را به رخ ملت می‌کشید. اگرچه آبگرفتگی به عادتی دردآور بدل شده بود، اما حال مردم خوش بود. مادرم که در مدرسه‌ی ابتدایی دخترانه‌ای در محله‌ی بوتان گاز سابق درس می‌داد، در اغلب روزهای پاییز و زمستان، فاصله‌ی ده متری ورودی کوچه تا درب مدرسه را با تیوپ طی می‌کرد. آنروزها هنوز معماری چال‌دکِت ( ساختن خانه پایین‌تر از سطح زمین) از رواج نیافتاده بود و زندگی اکثر محلات قدیمی شهر با آبگرفتگی عجین شده بود، اما حال مردم خوش بود.

بچه‌ها در همین آبگرفتگی ها بازی می‌کردند، زنان همسایه به بهانه‌ی جارو کردن همین آبگرفتگی ها با هم دردودل می‌کردند. اصلا مردم زیر باران بیشتر عاشق می‌شدند و حالا که خوب دقت می‌کنم، می‌بینم مردم زیر باران بیشتر بچه‌دار می‌شدند. بخشنده‌تر و یکرنگ‌تر بودند.

باران بدی‌های ما را می‌شست و شهر را برای شکوفه زدن در بهار و چراغانی در تابستان آماده می‌کرد. ما به آب زنده‌ایم و هيچکس حواسش نیست که سد فنیسک همچنان درحال ساخت است، که سال‌هاست باران نمی‌بارد، که شهر چقدر تکراری شده است. اصلا باید این برف‌پاک‌کن‌های بی‌خاصیت را از ماشین‌ها بکنیم و در باغچه‌ها بکاریم، شاید دل آسمان نرم شود.

من نمی‌دانم! می‌تواند به‌دلیل گرمایش زمین باشد، یا به‌خاطر همدلی کارخانه سیمان کیاسر و آرین سینا در ایجاد آلودگی، شاید به‌خاطر قطع بی‌رویه درختان یا آتش‌سوزی‌های معهود باشد یا ممکن است پای گناهکاری ساروی‌ها در کار باشد و عقوبت الهی. من درحال حاضر هیچ‌کاری به دلیل‌ها ندارم. من دلم باران می‌خواهد و می‌دانم چنارهای فرهنگ و پرندگان راهبند هم دل‌شان گرفته است.

 

استفاده از این محتوا با ذکر منبع بلامانع است.

 

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال